غمزهات با خلق اگر پنهان زبانى داشتى * كُشته ناز تو گشتى هركه جانى داشتى
هيچ دل بىزخم ناسورى نزادى از ازل * گر قضا مانند ابرويت كمانى داشتى
اى تن بد روز چون گرد از درش برخاستى * در زمين چون خوى كردى كآسمانى داشتى
اى نفس از مصر جان بىبوى يوسف مىرسى * پيش ازين گاهى خبر از كاروانى داشتى
* * *
اين اثر كرد نم ديدهء ما كز رخ گل * نوبت حسن به خار سر ديوار رسيد
* * *
نصيب ديدهء ما گو نباشد كشت باغ او * كه با وصلش نپردازد دل از ذوق سراغ او
فلك كاين جلوهء خوش مىكند بر هر سيهبختى * به قدر گَشت يك امّيد نبود كِشت راغ او
* * *
روزى كه مرا عشق ز ملك عدم آورد * اوّل ز در كعبهء بيت الصّنم آورد
از تيغ جدائى شده در سينهء من چاك * ز آن زخم دلم سر نتواند به هم آورد
* * *
صبا را گر به آتش كس بسوزد جاى آن دارد * كه خاك آشنايان در ره بيگانه مىريزد
* * *
هر كجا رند خرابات كند سجدهء سهو * مغفرت روز جزا بردمد از خاك آنجا
العطش در دل كوثر فكنم ز آتش خويش * اگر آهى كشم از سينهء غمناك آنجا
* * *