يا هرى تا ز رخ شاه جهان روشن گشت * اندرين عرصه اثر مىنكند بخت سياه
شاه عباس جوانبخت كه در سايهء او * فلك پير چو اطفال طفر جسته پناه
آنكه گر جبههء خور جبههء بختش بيند * جان برون از عرق شرم نيارد به شناه
بر در دولت او چون نگرى از چپ و راست * مىدرخشد همه سيّارهء طالع ز جباه
بر رگ دردش اگر رشتهء جان پيوندى * عمر با حيلهء اين زال نگردد كوتاه
راست چون بدر نمايد كه برآيد ز فلك * ساقى زهرهجبين در كنف سايهء شاه
بر سر ناوَكِ مژگان ، گرهء ابرويش * راست مانند دلى تعبيه بر تيزى آه
بدن نازك عيش از شرر روزه بتافت * كه « 1 » هلال آمده چون جبههء مهر آتشگاه
مِىْ ببايد زدن از جام مرصّع چون گل * تا تن افزون كنى از مهر مروّق چون ماه
خسروا بنده مسيحم كه هم از عالم غيب * سخنى هست ز يمن نفسم در افواه
بخت ننهاده به فرمان من غمزده سر * كه هم از نار دل من قد او مانده دوتاه
هامش
( 1 ) . اصل : گر .