من كه از سوز جگر بيرون رود دودم ز سر * دور نبود گر چو شمع از شعله باشد افسرم
گر فلك دارد ز انجم داغ بر پيكر چه شد * من كه خاكم ، بيش از انجم داغ دارد پيكرم
آنقدر داغ است در جانم كه چون خيزم ز خواب * داغ بتوان « 1 » رُفت همچون برگ گل از بسترم
طبع من آبىست كز وى مىبرد آتش نصيب * هم سراپا آبم و هم پاى تا سر آذرم
چون دماغم مجمرآسا گرم گردد در خيال * عقل را انديشه بر آتش نهد در مِجمرم
مىزند در بحر طبعم آتش انديشه موج * ليك من چون باد از درياى آتش بگذرم
گرد بنشيند اگر بر خاك خوانى گفتهام * دود برخيزد اگر در آب ، ريزى دفترم
بس كه شيرين است كام طبعم از طعم سخن * تلخ آمد در مذاق نطق ، نام شكّرم
طفل طبع من ز جوى كهكشان خوردهست شير * گر سيهبختم چه غم ، همشير سعد اكبرم
چون گشايد خاطرم بر قاف معنى بال فكر * جا كند سيمرغ همچون جوجه زير شهپرم
در كمين معنىِ مردم نِيَم چون ديگران * اين حريفان جمله معنىگير و من معنىگرم
آن نِيَم كز حرص چون خورشيد گردم در به در * سير دارم چشم و دل ، همسايهء اسكندرم
هامش
( 1 ) . اصل : روفت .