ذاتت آن رتبه به ممكن دهد از فيض وجود * كه وجوب آيد و گرد سر امكان گردد
در تو تقصير محال است ، ولى ممكن نيست * كه بشر آيد و هم پنجهء يزدان گردد
هركه را دايهء لطف تو درآرد به كنار * شير با خون جگر در بدنش جان گردد
من كجا نقب به ديوار ثناى تو زنم * مور چون رخنهگر ملك سليمان گردد
داورا بندهء خاص تو بدين طبع بلند * همچو خورشيد به هر خاكى يكسان گردد
داند او خود كه به او هرگز ازين خوان نرسد * نوبت لقمه اگر نايب لقمان گردد
ليك با تلخى امّيد اگر همچو نسيم * بر نيستان گذرد نيشكرستان گردد
مىشود چون زحل از بخت سيه هند طلب * همچو خورشيد ، عبث چند در ايران گردد
بلبل خسته به ناچار از آن باغ رود * كه در او زاغ و زغن مرغ خوش الحان گردد
مَلَك آن به كه كشد پا به كنار از همه كار * ز آنكه اين كارگه حيله ، به شيطان گردد
اگر اين است مسلمانى و اينش روش است * بزه آن كافر نادان كه مسلمان گردد
لاف بيهوده زند چند مسيح از خامى * وقت آن است كه از گفته پشيمان گردد
حاش للّه سخن هند چه و هند كجاست * بخش او نيست جهان گر همه احسان گردد
تا نباشد مدد از چرخ و فلك چند كسى * همچو خورشيد به هر منظر و ايوان گردد
نيست بازار هنر گرم همان به كه مسيح * سر خود گيرد و خوش در ته ميدان گردد
همچو يعقوب به كُنجى بنشيند تا چند * دهر بر يوسف امّيدش زندان گردد
به از آن نيست كه چون سايه شود گوشهنشين * همچو خورشيد كسى چند پى نان گردد
* * *
بر فلك اين نه هلال است درين غرّهء ماه * عيد آورده مه خويش به نوروزى شاه
ابر شستهست رخ باغ طرب ، يا كردهست * ديدهء حسرت من گازرى گازرگاه
طينت خاك هرى بس كه سرشتهست به عيش * غم جدايى كند از مردم آن بىگهوگاه