هر نهالى كاندرين گلشن به بازى برگرفت * همچو مريم زاد روح اللّهى و دربر گرفت
آسمانى ديگر است القصّه پندارى قضا * تا بريزد طرح آن از چرخ ، خاكستر گرفت
در خوى خجلت نهان شد مهر از شرم گلش * موسى اندر آب پنهان گشت كآتش درگرفت
در هرات اين باغ دلكش يادگار دهر ماند * وين جهان فانى از وى زينت و زيور گرفت
شكر ايزد را كه قصر دولت تورانيان * شاه ايران شاه عباس فريدون فر گرفت
خود چه باشد اين جهان تنگ با اقبال شاه * مىتواند گر بود صد عالم ديگر گرفت
گر بهار آمد درين فردوس ور آيد خزان « 1 » * هست هر برگش چو ارواح مَلَك تسبيحخوان
در خيابانش ز سرو افتاده ليلى در قطار * بيد مجنون مانده هر سو پاى در گِل ز انتظار
ارغوان چون بشكند در دامن هر نارون * گويى الحق موسيى « 2 » بگرفته طورى در كنار
تختهء گوهرفروشان است حوضش از حباب * رَستهء گوهرفروشى گشته در وى آبشار
مىنمايد راست چون نور بصر در باغ چشم * در هوايش گر معاذ اللّه برخيزد غبار
هامش
( 1 ) . اصل : جهان .
( 2 ) . اصل : موسى .