خواستم از راه دوست عزم دگر ره كنم * صحرا زندان نمود ، جادّه زنجير شد
دايهء مهرش گرفت طفل دلم را به ناز * در جسد اشتياق ، خون سيه شير شد
دستگشادى به رقص خانه بلاخيز گشت * پاى كشيدى به ناز ، فتنه جهانگير شد
چون ورق از سر سخن زينت ديگر گرفت * صفحهء دل تا بر او نام تو تحرير شد
از شكم نظم او همچو پرىزاد لفظ * وز رقم نثر او ديو به زنجير شد
چشم قضا ديده بود بذل تو در صلب كُون * بهر همين در وجود اين همه توفير شد
دست قضا چون سرشت خاك تو را ، عقل گفت * بار دگر كعبه را نوبت تعمير شد
مصحف كون و مكان بكر خرد مانده بود * چون به وجود آمدى ، آن همه تفسير شد
لام جلال تو بود آنكه بر جود او * كاف فلك بىگزاف آلت تصغير شد
شست تو چون از غرور گوش كمان خواست يافت * تير تو چون از نشاط عازم نخجير شد
فاصلهء شش جهت يكسر ابهام گشت * منطقهء هفت چرخ يك خم زهگير شد
دايرهء جاه تو وسعت خود عرضه كرد * منطقهء هفتمين ، مركز تدوير شد
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 135
مساهمون: مير تقي الدين كاشاني
ص١٣٥