دادگرا ، صاحبا حرف بگويم ز شوق * كز نفس آتشين حالم تقرير شد
گرچه به صورت مسيح دور ز درگاه توست * ليك ضميرش ز شوق صفحهء تصوير شد
جان كه به زنجير هجر بود درين تن به بند * بس كه هواخواه توست ، از من دلگير شد
[ تركيببند ]
باغ خانى كز بساطش آسمان يك خرگه است * همچو دنيى گاه باغ خان و گه باغ شه است
در صفت سرو و صنوبر بين كه چون اطفال خرد * مريم آن باغ را هريك ، يكى روح الله است
نور مهر و مه رسد بر وى چو از فواره آب * ور ندارى باور اينك آسمانش در ته است
هر نهالى كاندر آن بردهست پا در گِل فرو * يوسف مصر است ليكن تا به زانو در چه است
بلبلان را زير هر برگش يكى عشرتسراست * قدسيان را پاى هر سروى يكى خلوتگه است
عرصهء خاك منقّايش چو چشم روشن است * بركهء آب مصفّايش چون جان آگه است
چون كسى كوثر به حوض آن برابر مىكند * آب را فوّارهاش چون خاك بر سر مىكند
حبّذا صحن فلكسايى كه هر صبح آفتاب * در فضاى ساحت آن چشم مىمالد ز خواب