خود غبار آنجا كجا خيزد كه از نرگس مدام * روز و شب در كار بينى چشمهاى اشكبار
زير هر سروى نمودِ تخت شه با پايهاش * همچو طوبائى است ، برپا عيسى اندر سايهاش
اندرين گلشن چو گلبن مجلسآرايى كند * سرو همچون دلبران آغاز رعنايى كند
بس كه عكس ارغوان در آب اندازد شرار * در تموّج بركهاش چون طور سينايى « 1 » كند
آبله بر پاى باد افتد روانى از حباب * گرنه سير بركهاش با آب همپايى كند
آن عمارى بين درين فردوس اعلا كز علوّ * فرش آن بر عرش هم دعواى بالايى كند
كى روا دارد خدا كاندر چنين تخت رفيع * مير قل بابا برآيد فاش و بابايى كند
اينچنين تختى سزاى شاه عباس است كاو * بر فراز طورِ آن دعواى موسايى كند
خاك بادا پيكر من در تماشاگاه او * تا كه رشكم خاك در چشم تماشايى كند
خسروا بادا تماشاى تو بر چشمم حرام * گر توانم ديدن از خجلت مه رويت تمام
اى سليمان ، تخت و رخت دشمنت بر باد رفت * شاد زى تا حشر كاينك دشمنت ناشاد رفت
دشمن جاه تو را چون چرخ ، جلّادى نمود * با همه سنگين دليها حيف بر جلّاد رفت
كام بخشا زين سپهر سرنگون از فيض عدل * داد من بستان كه بر من عمرها بيداد رفت
گرچه من پاس نفس مىداشتم عمرم تمام * نيمهاى با ناله و يك نيمه با فرياد رفت
بعد عمرى گر گشودى لب به سوى بيدلى * محنت عالم به يك حرف تواش از ياد رفت
پادشاها ملك عالم وقف اقبال تو باد * ور فلك پيچد سر از حكم تو پامال تو باد
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : رسوايى .