اى دلت پادشاه ملك سخن * قلمت رازدار مشك ختن
بهر نور ضميرت از خورشيد * آسمان خاك افكند به دهن
نرسد گر ز مردى تو مدد * نطفه در صلب مرد گردد زن
ور كند نطفه ياد مردى تو * در رحم طفل گردد آبستن
قلمت در سپيدى كاغذ * معجزى بر جهان كند روشن
در دل نقطهاى ز مشك سياه * جا كند طول و عرض ملك ختن
در جهان گر عدوى جاه تو را * ناگزير است جامه و مسكن
خانه خواهد ولى به صورت گور * جامه پوشد ولى به شكل كفن
تا بخار بخور خانهء تو * كندش همچو روح جا در تن
آسمان از رعاف خور هر شام * خون فاسد برون كند ز بدن
قلم از دست چون نِهى ، گردد * حركت منقطع ز نبض سخن
گر شود با رخ تو همسايه * نكند آفتاب ياد وطن
داورا من كيم مسيح زمان * گردن بخت من صليب مِحَن
خاطرم از جنين پاك خيال * همچو مريم به عيسى « 1 » آبستن
مريم طبع من مديح تو را * پرورد چون مسيح در دامن
آن مُشَعْبِد منم كه چون مهره * آفتاب آورم برون ز دهن
كرده تعليم مشرق اين افسون * ياد دارد سپهر ، كار از من
خاطرم دل ربايد از گلزار * سينهام باج گيرد از گلشن
آب چشمم چو گشت طوفانخيز * موج پوشد در آسمان جوشن
باد آهم چو پاى مرگ شود * ابر پوشد در آفتاب كفن
تشنه لب گر بسوزم از تف دل * بخت ، آبم دهد ز پرويزن
گر ز مريم بگيرمى رشته * ور ز عيسى بدزدمى سوزن
تا بدوزم هزار جامه يكى * راست نايد به قدّ طالع من
فلك لفظ را بود زينت * راست چون مه ، سهيل معنى من
هامش
( 1 ) . اصل : نفيسى .