خاطر روشنم ز هالهء فكر * روز و شب گِردِ مَه زند خرمن
اى مسيحى در فسانه ببند * با زبان لال باش چون سوسن
آسمان كودن است و كودن دوست * جان مكن هرزه ، چون نيى كودن
بهر دنيى چرا كشم خسّت * نيست اين مرده قابل شيون
مىخورم خاك همچو پرتو مهر * گو لبم خشك ماند از روغن
همچو خورشيد مىشوم عريان * گو تنم دور ماند ز پيراهن
تا بود زينت زمانه بهار * تا بود سبزه ، زيب صحن چمن
چمن دولت تو خرّم باد * بر تو بادا زمانه چون گلشن
* * *
اى ز كلك تو تازه جان سخن * قلمت مغز استخوان سخن
از براى مداد تو آرند * دوده از شمع دودمان سخن
نقطهء كلك روحپرور تو * چون كواكب بر آسمان سخن
همدم خامهات بنان خرد * توأم بازويت كمان سخن
در بلاد خرد نمىفهمد * غير كلك تو ، كس زبان سخن
داورا ، صاحبا ، خداوندا * اى ز شكر تو تازه جان سخن
منم آن كس كه خشت پختهء مهر * كردهام فرش آستان سخن
چون سخن گشت نامزد به جهان * نامزد شد به من جهان سخن
بر سر خوان خشك مايهء فكر * كس چو من نيست ميزبان سخن
راست چون نى كه پر شود ز نفس * گشته پر خامهام ز جان سخن
شخص لفظ حلالزادهء من * خلف صدق خاندان سخن
نه زنازاده همچو لفظ حسود * كه بود ننگ دودمان سخن
تا ز گفتار چرب من شد سير * خوش به روغن فتاده نان سخن
رهبر رهروان نطق منم * ديگران دزد كاروان سخن
طرفه باغىست باغ فكرت من * كه نباشد در او خزان سخن