روشن نشود كلبهء من از اثر مهر * كز طالع بدنور ز خورشيد زدايم
صد تحفه بهار از نفسم برد به هركس * من همچو خزان بىكس و بىبرگ و نوايم
عيسى به من ار دعوى تجريد نمايد * من نيز زبانى به جوابش بگشايم
پوشيدن اين خرقهء سالوسم از آن است * كآلوده كنم دامن و هرجا بنمايم
وز بهر همين است كه بر سر كنم از غم * گر يك كف خاكى بود از ملك خدايم
غافل به من ار عيش رسد در سر راهى * از من بگريزد چو اجابت ز دعايم
از گرمى سر خشك لبِ دشت گناهم * وز خشكى جان بسته دل بحرِ عطايم
مانند جرس چرب زبانم كه گرفتهست * سرتاسر آفاق همه صيتِ صدايم
بگذار كه از ملك تو بيرون روم اى چرخ * اى سفله نگويى كه چه دادى به بهايم
* * *
چيست آن لعبت فرخار كه هنگام نظر * بر رخش نور نمايد چو عرض بر جوهر
مىدرآيد به نظر كعبهوش اركانشْ چهار « 1 » * ليك هر ركنى از آن ، كعبهء ارباب نظر
بدن سيميش از لبس طلا در آزار * چون شب هجر كزو هست خَسَك در بستر
سحر از صبح برون ريخته برعكس فلك * كين فلك صبح برون آرد گاهى ز سحر
بر رخش نور بصر چه ، كَلَفِ چهرهء ماه * وز شعاعش رگ جان چه ، سَبَلِ ديدهء خور
صفحهء پاك وى و پرتو لفظش گويى * سينهء پاكدلى ، و آتش عشقىست مگر
كاغذش نور جبين جلوه دهد يا چو عرق * شبنم صبح نشستهست بر اندام سحر
سطر سطرش چو « 2 » درآيد به نظر ، پندارى * تختهها خفته در او مهره صفت در ششدر
حرفش از بوى نفس مشك فشاند ز دماغ * لفظش از دود جگر عود نهد در مجمر
بوم حل كارى آن چون نگرى با خط سبز * گويى آتش به سر آورده كف از لؤلؤِ تر
جان گرفته تن الفاظ در او چون تن شخص * آشكارا شده هنگامهء راز محشر
از سوادش اثر بخت اسيران ظاهر * در مدادش شكر جان عزيزان مضمر
هر يكى مد روانش چو يكى جوى ز شير * هر يكى دايره در وى چو يكى تنگ شكر
هامش
( 1 ) . اصل : چار .
( 2 ) . اصل : چه .