مىنمايد پى صد چشم بر آن پندارى * بر گذشتهست بر او قافلهء ديدهء تر
يا هر آن ديده كه بر وى نظر افكنده ز شوق * نتوانسته برون آيد از آن بحر خطر
وگرش بحر خطر گفتم عذرم بپذير * ز آنكه جان در طلبش مىكند از جسم سفر
اين خط غاليهفام است به رو ، يا بر وى * نور بينش شده از پرتو دل خاكستر
يا مگر عارض يار است كه جاى خط سبز * بخت ما سايه « 1 » فكندهست بر آن سرتاسر
يا مگر تازه عروسىست كه مشّاطهء بخت * همه آراسته پا تا سرش از عقد گهر
گويمش ابر ولى باز به دل مىگويم * ابر هرگز نشود آينهدار خاور
گويمش برق ولى ، دل به زبان مىگويد * برق هرگز نبود ، چشمهء آب كوثر
مىندانم چه بود ، دانم كاندر ره شوق * خاكروب در شاه است و در او چشمهء خور
شاه عباس جوانبخت كه از دولت او * در هوا مرغ بسايد همه بر دولت پر
آنكه گر ريزهاى از سفرهء احسانش برند * مور بر خاك نهد مرغ صفت بيضهء زر
يا مگر معجزهء نار خليل ثانىست * على آن تاج رضا قبلهء ارباب هنر
آنكه گر پرتو رايش فكنى بر رخ غيب * چون كتانى است گرفتار به مهتاب سحر
از گهر پاكى گوهر ننمايد ليكن * او خود از پاكى گوهر ننمايد چو گهر
صاحبا خرقهء شاهى كه لقاى هنر است * بوستانىست كه از سعى تو شد بارآور
ليك بىزينت اين قطعهء جانپرور تو * راست پرسى ، بدنى بود كه باشد بىسر
سرو را بنده مسيح از تف دل مىترسم * كه به صد حيله كنم ياد قلم يا دفتر
دو سه بيتى به غلط طبع ملالانگيزم * گفته ، وز خويش نمىآيد اكنون باور
گرچه آن يوسف خط در چه بخت سخنم * همچو شمعىست كه از دود بپوشد چادر
ليك در زير و زبر كارى الفاظم بين * ور مرا بخت بود زير و زبر در منكَر
آرزو مىكندم دل كه هم از فيض خطت * يادگارى نهدم بخت درين خرقه مگر
ور سخن قابل آن نيست خدا بخت دهاد * كه هم آخر به قبولى بشود مستظهر
خرقه را خود نبود ننگ ز هر كهنه و نو * خرقه را خود نبود عار ز هر زير و زبر
هامش
( 1 ) . اصل : سيه .