فرياد ازين دودهء آدم كه در ايّام * گر هم خلفى بود ، چو ما ناخلف آورد
روزى كه بنا كرد قضا سبز حصارش * زينگونه خران كرد كه « 1 » مشت علف آورد
تا بازرهد خاطر ازينگونه لئيمان * دل روى طلب ، سوى امير نجف آورد
خورشيد جهان ، سرور عالم ، ولى اللّه * سرّى كه ز اسرار دو گيتى بود آگاه
ذاتش چو محيطىست كه موجش گهر آرد * خورشيد چو مرغابى از آن سر بدر آرد
هر خُرد « 2 » حبابى كه از آن بحر برآيد * نقش دو جهانت به يكى چشم درآرد
هم هديه به او موسى عمران برد از طور « 3 » * هم تحفه به او وادى ايمن شجر آرد
گر عكس ضميرش شب هجران بدرخشد « 4 » * صد صبح برون سر ز مسام سحر آرد
افسردگيى كز نفس خصم تو خيزد * بيم است كه در پيكر گردون حذر آرد
هر نقطه كه در مدح تو بر صفحه رقم گشت * گر حامله گردد همه قرص قمر آرد
بر ناف زند بوسه همى پهلوى قدرش * گر با تو فلك دست جدل در كمر آرد
از روى تو انوار الهى شده تابان * در روى تو انوار چو خورشيد شتابان
* * *
اى روى همايون تو داغ دل خورشيد * راى تو گشايد گره از مشكل خورشيد
يك روز كفت بذل كند مايهء دريا * يك لحظه رخت بخش كند حاصل خورشيد
هامش
( 1 ) . اصل : زينگويه خران كه .
( 2 ) . اصل : فرد .
( 3 ) . اصل : ببرد طور .
( 4 ) . اصل : بدرخشيد .