با حكم نافذ تو قضا چيست دستپيچ * با شخص كامل تو فلك كيست ، دستيار
گر باد قهر تو به زمين آورد نهيب * ور عكس تيغ تو به جهان افكند گذار
در روز رستخيزِ وَغاى تو مىشوند * ارواح همچو ذرّه سراسيمه در غبار
در عهد دولت تو كه رويد ز خاك ، عيش * گر وعدهء وصال به عاشق كند نگار
از خرمن زمانه سبك بگذرد چنانك * در سينه كارگر نشود زخم انتظار
عدلت ز طبع دهر كجى برده آنچنانك * پيوسته بار شانه كشد زلف تابدار
گر باد هيبت تو به گلشن كند عبور * ور ابر رحمت تو به گلخن كند گذار
دوزخ دمد ز حاشيهء سينهء نسيم * كوثر چكد ز مردمك ديدهء شرار
شاها منم مسيح كه با صد اميد و بيم * خود را سگ تو خواندهام از بهر اعتبار
چون موجخيز خاطر من نم برون دهد * خورشيد را چو شعله فروشويد از غبار
هر موج شعلهخيز ز درياى چشم من * طوفان نوح را چو خس افكنده بر كنار
بر كيمياى نظم كنم دست چون سبك * باشد بَرَم سبيكهء خورشيد كم عيار
هم در نظر حقيرم و هم در هنر جسيم * هم در جگر شرابم و هم در نفس شرار
امّيدوار آمدهام سوى درگهت * از گردنم قلادهء امّيد برمدار
[ تركيببند ]
شستيم به خونابه ز دل حال هوس را * بر كنگرهء عرش نشانديم مگس را
گر آينه را آينه آن روى نباشد * در آينه ديدن نتوان صورت كس را
از دل به زبانمان همه راهست پر از خون * در خون همه جا غوطه توان داد نفس را
بستيم زبان را به سرانگشت خموشى * از گردن اين ناقه گشوديم جرس را
جز مايهء تشويش ز انكار نخيزد * بايد كه به خود يار كنى ، شيخ و عسس را
بازيچه مپندار دل بى خود ما را * گاهى شكند مرغ گرفتار ، قفس را
بستيم در خانهء خود را ز بد و نيك * كرديم برون از در دل عشق و هوس را
ما سينهء خود را به غم يار سپرديم * در سينه دلى بود ، به دلدار سپرديم
ماييم كه يك لحظه دل شاد نداريم * يك لحظه دل شاد به خود ياد نداريم
نخل دل ما ريخته خود برگ به حسرت * انديشه ز آمد شد هر باد نداريم