ز بس كه مردم اين روزگار كم فيضند * به جاى خويش نماند ز كاروان آتش
كُمِيتِ خاطر من گرم رُو بدان صفت است * كه مىبدزدد هردم ازو عنان آتش
بلى چگونه نسوزم درين زمان كه مراست * ز سوز سينه زبان آتش و بيان آتش
شفاعت تو چو نور است و رحمت تو چو آب * به من ببخش ازين آب يا از آن آتش
هميشه تا كه براى عروج دولت تو * ز كهكشان به فلك بسته نردبان آتش
اگر كسى بگشايد در خلاف تو را * به خانهاش فتد از راه كهكشان آتش
* * *
هركس كه كرد از تو جدايى به اختيار * گو اختيار خويش به دست اجل سپار
من زرد روى عشقم و تو سرخ روى حسن * من موسم خزانم و تو موسم بهار
ديدم جمال جانان بىمنّت وصال * دادم قرار طاقت بىطاقت قرار
بردارد ار سر تو چو انگشترى ز تن * اى چشم خون گرفته ، ازو چشم برمدار
از خارخار هجر تو در مدح شاه دين * در تنگناى خاطرم « 1 » ، انديشه شد فگار
خورشيد آسمان و زمين ، شمع هر دو كون * يعنى كه شير ذو المِنَن آن شاه ذو الفقار
نتوان برون ز عهدهء يك شكرش آمدن * گر جمله آفرينش بر وى كنى نثار
گر بُختى فلك بكشد سر ز حكم او * در بينىاش كشد فلك از كهكشان مهار
اسرار غيب پيش دلش چيست پردهسوز * انوار قدس پيش رخش چيست پردهدار
گر در خيال كس گذرد ياد عهد او * انديشه گرد مغز كشد آهنين حصار
گر قطرهئى ز بحر كفش بر زمين چكد * در هر سفال پاره كشد ، رخت صد بهار
چون آفريده همچو توئى ، بس عجب مدار * گر آفرين بخويش كند آفريدگار
هامش
( 1 ) . اصل : خاطم .