چون پادشاه حسن تو جا در فلك كند * وز كبرياش تنگ شود جا بر آفتاب
تا رخت خود كشد به زمين از حريم چرخ * در دم كند كرايه ز عيسى خر آفتاب
شاها مسيح چون بگشايد زبان گرم * گردد ز شعلهء سخن او تر آفتاب
از فيض مدحت تو كه از رشك راى تو * هر صبحدم به خويش زند خنجر آفتاب
شد در حروف صفحهء او مدغم آسمان * شد در نقاط جامهء او مضمر آفتاب
او را به زير سايهء ماه علم فرست * روزى كه همچو سايه بود بر سر آفتاب
* * *
ز بس كه مىكند از سوز من فغان آتش * اساس جسم مرا مىخرد به جان آتش
ز سينهام همه شب دود مىرود به فلك * مگر به كوكب من مىكند قران آتش
مگو كه خط شعاعىست گرد سينهء مهر * به دست چاك دلم داده ريسمان آتش
جهان ز دوست پُر است اى خرد مشو منكر * ولى ز طور شود بيشتر عيان آتش
بيا نگاه كن اى عقل خيره چشم كه عشق * ز ارغوان زده در جان بوستان آتش
تو را كه شعلهء شمعى نباشد اندر دل * گمان برى كه كسى چون زند به جان آتش
ز مُلكِ سينهء پروانه قدر سوز بپرس * در آن ديار كه بخشند « 1 » رايگان آتش
مسيح پُر شدهاى گرم گرم گفتن خويش * به هوش باش كه مىگيردت زبان آتش
بسوز پاك ولى سوز عشق پنهان دار * توان به حيله نگهداشت در دهان آتش
هامش
( 1 ) . اصل : بخشند .