ز آتشى كه نياورد تاب آن موسى * چراغ خشك لبان روشن است از آن آتش
دلم فسرده ولى طوطى زبان مرا * رسد ز شِكّر نطق خدايگان آتش
محمد عربى آنكه خاك درگه او * زدهست « 1 » در جگر آخر الزمان آتش
به صبح ، مشعل خورشيد نيست شعلهفروز « 2 » * فكنده قهر تو در سقف آسمان آتش
از آن چو شام شود از شراره كوكبها * جهد به روى فلك هر طرف از آن آتش
نه كهكشان بود اين بر فلك كه بسته سپهر * براى خدمت راى تو ، بر ميان آتش
وگر ز بيم تو بر خود فلك ببندد در * در آسمان زنى از راه كهكشان آتش
نسيم لطف تو ز آنگونه ساخت طبع جحيم * كه عهد يارى بندد به بوستان آتش
به هركه درنگرد خندهروست شمع ، مگر * ز باغ خلق تو خوردهست زعفران آتش
عجب نباشد اگر از سر ستيزه نهد * دماغ قهر تو در طينت خزان آتش
شها مراست زبانى بدولت مدحت * كه همچو آب ازو مىشود روان آتش
ولى زمانهء افسردگان و خامان است * جماعتى كه فروشند رايگان آتش
هامش
( 1 ) . اصل : ز دست .
( 2 ) . اصل : شعلهفروش .