و بركت « 1 » ملازمت ايشان حضور دل « 2 » و جمعيت باطنى پيدا شود و از شر اعداى درونى ، نفسى توان آسود و سخن را « 3 » درين آرزو و طلب اين طايفه « 4 » دور و دراز كردهاند « 5 » و مبالغه بسيار فرموده و حضرت ايشان را بنور فراست الهى معلوم شده بوده است كه حضرت مولانا سعد الدين در شب گذشته با خود مىانديشيدهاند كه مرا به هيچكس احتياج نيست و طريق روشن است كار مىبايد كرد « 6 » و خود را تشويش نمىبايد داد و به ملازمت مردم نمىبايد رفت ديگر تردد حاجت نيست ، به حضرت مولانا سعد الدين گفتهاند كه شما شب نمىگفتيد كه ديگر مرا به هيچكس احتياج نيست « 7 » خود را تشويش نمىبايد داد ، اين سخن كه حالا مىفرماييد بارى نقيض آن انديشه است كه شب مىفرموديد - ، حضرت مولانا سعد الدين « 8 » را از اشراف حضرت « 9 » ايشان حال ديگر شده است و به تحقيق دانستهاند كه حضرت ايشان را « 10 » اطلاع و اشراف تمام است ، ديگر اكثر اوقات به حضرت ايشان مىگفتهاند ، شما مىتوانيد كه به ما چنان صحبت داريد و « 11 » التفات كنيد كه در مجلس شما خاطر خود را جمع يابيم ، چرا تاخير و توقف مىنمائيد .
حضرت ايشان مىفرمودند كه من به خدمت مولانا سعد الدين چنان اختلاط مىكردم كه اكثر مردم را مظنه آن بود كه مگر من مريد ايشانم ، ليكن بحسب باطن هميشه از من مستمد بودند و همان سخن مىفرمودند .
هامش
( 1 ) - مى : و بركت ملازمان ايشان . چپ : و بركات ملازمت
( 2 ) - مى ، چپ : حضور دلى و
( 3 ) - بر : و سخن راه اين آرزو ، و
( 4 ) - مج : ( اين طايفه ) ندارد
( 5 ) - بر : گردانيدهاند
( 6 ) - بر : مىبايد كرد و به ملازمت مردم نمىبايد رفت ديگر تردد حاجت نيست خود را تشويش نمىبايد داد ، اين سخن كه حالا مىفرماييد بارى
( 7 ) - چپ : نسخه بدل احتياج نيست و حضرت خود را تشويش
( 8 ) - چپ : نسخه بدل : حضرت مولانا سعد الدين كاشغرى را
( 9 ) - مج : حضرت خواجه حال ديگر شده است مى ، چپ : حضرت ايشان حال ديگر شده است
( 10 ) - بر : را اشراق و اطلاع تمام است
( 11 ) - مج : ( و التفات كنيد ) افتاده .