يعنى در اين جهان كه محل حوادث است * در محنت وجود تو آوردهاى مرا
رشحه : « 1 » وقتىكه در بيان طريقه رابطه مىكردند اين ابيات مثنوى خواندند كه « 2 » :
مثنوى
آن يكى را روى او شد سوى دوست * وان يكى را روى او خود روى او است
روى هريك مىنگر مىدار پاس * بو كه گردى تو ز خدمت روشناس
در ميان جان ايشان خانه گير * در فلك خانه كند بدر منير
رشحه : « 3 » در بيان اين معنى كه حكم غالب دارد مىخواندند كه :
مثنوى
اى برادر تو همين انديشهء * ما بقى تو استخوان و ريشهء
گر گل است انديشه تو گلشنى * ور بود خارى تو هيمه گلخنى
رشحه : در تنبيه بر حدت نظر و نكته فراست مىخواندند :
آدمى ديد است باقى پوست است * ديد آن باشد كه ديد دوست است
رشحه : « 4 » وقتىكه بيان سر معيت مىكردند مىخواندند : « 5 »
همچو نابينا مبر هر سوى دست * با تو در زير گليم است آنچه هست
يار تو خورجين تست و كيسهات * ور تو ، رامينى ، مجو جز ويسهات
هامش
( 1 ) - مج : ( رشحه ) ندارد
( 2 ) - مى : مىخواندند كه شعر - چپ : خواندند كه ابيات
( 3 ) - مج : ( رشحه ) ندارد
( 4 ) - مج : ( رشحه ) ندارد
( 5 ) - مى : مىخواندند : مثنوى ، مج :
خواندند كه بيت ، چپ : مىخواندند ، ابيات .