تا بدل من « 1 » رسيد و دل من « 2 » از آن آتش چنان بسوخت كه پنداشتم خاكستر شد ، از ترس آنكه مبادا هلاك شوم كاغذ را از دست بر زمين نهادم ايشان بانگى با « 3 » هيبت بر من زدند كه بردار ، چون برداشتم كيفيتى ظاهر شد كه « 4 » بىهوش افتادم و مدتى در آن بيهوشى بماندم و درين « 5 » حال كفى « 6 » سفيد بر لبهاى من پيدا شده بوده است و اطفال مكتب تا دو سه ماه هرگاه پيدا مىشدم باهم مىگفتند اينك اشتر مست آمد ، بعد از آنكه از آن بيخودى بشعور آمدم گريه عظيم بر من مستولى شد كه موجب آن ندانستم ، بيرون آمدم و زارزار مىگريستم و روز ديگر كه به ملازمت ايشان رسيدم با خود گفتم كه نزديك ايشان « 7 » نمىبايد نشست مبادا كه باز دلت سوختن گيرد و چون از در مكتبخانه درآمدم ايشان مراقب « 8 » نشسته بودند ، هم در صف نعال « 9 » نشستم ايشان سر برآوردند و گفتند هى « 10 » فلان ، گفتم لبيك و ديدم كه تيزتيز در من مىنگرند بهيكبار همان آتش در دلم افتاد و فى الحال باز بغلطيدم و مدتى بى خود افتاده بودم ، چون به خود آمدم اين كرت گريه « 11 » مستولى نشد . خدمت مولانا در مرض موت خود قريب پنج ماه صاحب فراش بودند ، اين فقير در اول مرض ايشان برسم عيادت به خدمت رفته بود « 12 » چون پيش ايشان نشستم فرمودند كه اى فلان ، آب ما را از سر برق « 13 » بازبستند ، به صد و پنجاه روز پيش از فوت خود خبر رفتن « 14 » دادند ، بعد از آن ساعتى سكوت كردند پس فرمودند خداى موجود است و مقارن اين « 15 » سخن ، نعره بلند زدند و در آن نعره لفظ اللّه گفتند ،
هامش
( 1 ) - چپ : تا بدل رسيد
( 2 ) - مى : و دل از آن
( 3 ) - مى ، مج : بانگى به هيبت بر من زدند ، چپ : بانگى بر من به هيبت زدند
( 4 ) - مى : ( كه ) ندارد
( 5 ) - مى : و در حال بيهوشى كفى سفيد
( 6 ) - چپ : كفى بر لبهاى
( 7 ) - مج : ( ايشان نمىبايد نشست مبادا كه باز دلت سوختن گيرد و چون از در ) ندارد
( 8 ) - مى : مراقبه
( 9 ) - مى : در صفت نشستم
( 10 ) - مى ؛ چپ : اى فلان
( 11 ) - مج : ( گريه ) ندارد
( 12 ) - مى : رفته بودم چون ، چپ : رفته چون
( 13 ) - مج : سروق باز
( 14 ) - مج ؛ چپ : خبر رفتن خود دادند .
( 15 ) - بر : اين حال و سخن