هم حضرت ايشان مىفرمودند كه شيخ سراج الدين پيرمسى مىگفتند كه روزى مرا به جمعى از اصحاب شيخ ابو الحسن عشقى ملاقات واقع شد ، ايشان تصور آن كردند كه مگر مرا ميل آنست كه ايشان را به سلسله ارادت خود درآورم ، گفتند اى شيخ شما خيلى روزگار خود را ضايع مكنيد « 1 » كه ما از محبت و تصرف شيخ ابو الحسن تا بدينجا پريم ، و اشارت به گلوى خود كردند ، هيچچيز « 2 » ديگر را در ما گنجايش نيست شما نمىتوانيد كه خود را در ما گنجانيد ، غيرت ما را بر آن داشت كه در باطنهاى « 3 » ايشان تصرفى كرده شد « 4 » كه همه گريبانها چاك زدند و در زمين غلطيدن گرفتند و مدتى مدهوش « 5 » افتادند ، بعد از آن تصرفى بايست كرد تا با « 6 » خود آيند ، چون با خود آمدند در مقام ارادت و نياز بهغايت « 7 » شدند و گفتم « 8 » باكى نيست ما و شيخ شما ابو الحسن از يك ناودان آب مىخوريم .
از « 9 » بعضى عزيزان چنين استماع افتاده كه حضرت مولانا سعد الدين كاشغرى قدس الله « 10 » تعالى روحه در مبادى احوال با شيخ سراج الدين صحبت بسيار ميداشتهاند « 11 » و آن طريقه ذكر لا إله الا الله « 12 » را كه در رساله ايشان مذكور است يك سر الف لا را از سر ناف اعتبار مىكنند و كرسى لا را بر پستان راست و يك سر الف را بر قلب صنوبرى و إله را متصل كرسى لا « 13 » كه بر پستان راست واقع « 14 » شده است و الا الله محمد رسول الله را متصل قلب اعتبار مىكنند و اين شكل را به اين كيفيت نگاه مىدارند و به ذكر بطريقه « 15 » مقرره مشغول مىباشند « 16 » از شيخ سراج الدين رحمه الله « 17 » تعالى تعليم
هامش
( 1 ) - مى ، چپ : نكنيد ، مج : مىكنيد
( 2 ) - مج : كردند چيزى ديگر
( 3 ) - بر : در باطنيهاى
( 4 ) - چپ : كرده باشد
( 5 ) - چپ : بىهوش
( 6 ) - چپ : تا باز خود
( 7 ) - چپ : و نيازى غايت شدند
( 8 ) - مج : گفتيم با كى نيست : و شيخ ابو الحسن شما از يك
( 9 ) - بر : رشحه ، از بعضى
( 10 ) - مج : قدس سره ، چپ : قدس الله سره
( 11 ) - مج : مىداشته و آن
( 12 ) - مج : لا إله الا الله و محمد رسول الله را
( 13 ) - مى : ( لا ) ندارد
( 14 ) - بر :
واقع است
( 15 ) - بر : و بذكر و طريقه مقرره
( 16 ) - مى : مىداشتند
( 17 ) - مج :
رحمه الله تعالى سره چپ : رحمه الله .