است و به بعضى از « 1 » اصحاب مىگفته كه چون حضرت ايشان « 2 » از خواجه علاء الدين جدا شدند و رفتند خواجه فرمودند سبحان اللّه ، اين نه خواجه عبيد اللّه است بلكه « 3 » اين خواجه بهاء الدين است « 4 » كه بار ديگر « 5 » به دنيا آمده با هزار كمال زياده .
شيخ سراج كلال پيرمسى
« 6 » رحمه اللّه تعالى « 7 » مولد ايشان پيرمس بوده « 8 » است كه دهى است در قصبه وابكنى كه از آنجا تا شهر بخارا قريب چهار شرعى است ، در مبادى احوال مريد امير حمزه فرزند امير « 9 » كلال است قدس اللّه تعالى سره اما « 10 » آخر در سلك اصحاب حضرت خواجه بزرگ قدس اللّه تعالى سره درآمد در بدايت حال كه ملازم امير حمزه بوده است ، رياضات و مجاهدات بسيار مىداشته يكبار در آن اثنا وى را غيبتى دست داده كه سه شبانه « 11 » روز از خود بىخبر افتاده « 12 » امير حمزه را از آن حال واقف ساختهاند فرمودند كه برويد و در گوش وى بگوئيد « 13 » كه امير حمزه مىگويد بهآنجا كه رسيدهاى از همانجا بازگرد « 14 » چون اين سخن به گوش وى فروگفتهاند « 15 » بعد از لحظهاى در وى حس « 16 » و حركت پيدا شده و بشعور آمده .
حضرت « 17 » ايشان در مبادى احوال وى را ديده بودهاند و با وى صحبت داشته ، مىفرمودهاند كه در « 18 » سن بيست و دو سالگى بودم كه « 19 » از سمرقند عزيمت بخارا كردم و در آن راه بده شيخ سراج الدين پيرمسى رسيدم ، بسيار خاطر مشغول كردند كه آنجاى ايشان باشم « 20 »
هامش
( 1 ) - مى : بعضى از كبار اصحاب
( 2 ) - بر : چون حضرت خواجه عبيد الله از
( 3 ) - بر :
مج : ( اين ) ندارد
( 4 ) - بر : ( است ) ندارد
( 5 ) - مى : بارى ديگر
( 6 ) - مج : شيخ سراج كلال پيرمسى ، مى : شيخ سراج الدين كلال پيرمسى ، چپ : شيخ سراج كلال پرمسى
( 7 ) - مج : چپ : رحمه الله عليه
( 8 ) - مى ، چپ : پرمس
( 9 ) - مج : امير كلال قدس سره بوده است ، مى ؛ چپ : امير كلال قدس سرهما
( 10 ) - بر : اما در آخر مسلك اصحاب
( 11 ) - مج : سه شبانروز
( 12 ) - مى : افتاده است
( 13 ) - بر : ( كه امير حمزه مىگويد ) ندارد
( 14 ) - مى : برگرد
( 15 ) - مج : وى گفتهاند
( 16 ) - بر : حسى و حركتى
( 17 ) - بر : رشحه ، حضرت ايشان
( 18 ) - مى ، چپ : كه من در سن
( 19 ) - مى : ( كه ) ندارد
( 20 ) - مى : ايشان بباشم .