به بيرون آمدن و طهارت ساختن « 1 » نشد . حضرت ايشان مىفرمودند « 2 » كه بسبب آنكه پياده بمزار آمده بودم و تا نيمه راه مراجعت كرده و باز در خدمت خواجه برگشته بودم ، تعب و ماندگى بسيار شده بود ليكن « 3 » به ضرورت موافقت مىبايست نشست ، بعد از نيمشب مجال نشستن نماند ، بهتر آن ديدم كه برخيزم و ايشان را خادمى كنم چون شروع نمودم خواجه فرمودند بارى برمىداريد « 4 » گفتم مجال نشستن نماند خواستم كه سبكبار شوم و راحتى يابم ، حضرت ايشان مىفرمودند كه در سمرقند مرا درد چشم گرفت ، چهل روز « 5 » درد كشيدم ملول شدم قصد برآمدن كردم ، هرچند خدمت مولانا سعد الدين كاشغرى منع كردند ممتنع نشدم و ميل بخارا كردم به آرزوى ديدن خواجه علاء الدين غجدوانى كه اوصاف ايشان بسيار شنيده بودم و هنوز ديدار مبارك ايشان نديده بودم ، چون به بخارا رسيدم روزى بيرون آمدم « 6 » در آن بيرون مسجدى ديدم ، درآمدم ، پيرى « 7 » روشن آنجا نشسته يافتم ، باطن مرا به صحبت وى انجذابى قوى شد پيش رفتم مرا نيك دريافت ، سه روز متصل مىآمدم « 8 » روز سيم « 9 » فرمودند كه سه روز است كه مىآيى و با ما صحبت مىدارى مقصود چيست ؟ اگر آمدهاى كه شيخى و كرامت « 10 » بينى ، آنچه مىطلبى اينجا يافت نيست و اگر از صحبت ما متأثر مىشوى و تفاوتى در خود بازمىيابى بر ما مباركى ، يا فرمود كه مباركت باد . بعد از آن اين رباعى را كه به حضرت عزيزان عليه الرحمه « 11 » و الرضوان منسوبست خواندند كه : « 12 » با هركه نشستى و نشد جمع دلت ، و اين پير خواجه علاء الدين غجدوانى بوده است « 13 »
هامش
( 1 ) - بر : طهارت كردن
( 2 ) - بر : فرمودند
( 3 ) - مج : ( ليكن ) ندارد
( 4 ) - مج :
بارى مىاندازيد
( 5 ) - چپ : چهل روز كشيد ملول شدم
( 6 ) - مج : ( آمدم در آن بيرون ) افتاده
( 7 ) - بر : پير روشن
( 8 ) - بر : متصل آمدم
( 9 ) - بر : سيوم ، چپ : سوم
( 10 ) - مى : كرامت من بينى
( 11 ) - بر : ( عليه الرحمه و الرضوان ) ندارد
( 12 ) - مى : كه مصراع ، چپ : كه رباعى :با هركه نشستن و نشد جمع دلت * وز تو نرسيد زحمت آبوگلت
از صحبت او اگر تبرا نكنى * هرگز نكند روح عزيزان بحلت( 13 ) - مج ، چپ : بود ، قدس الله سره ، مى : بوده است قدس الله تعالى روحه .