الهى بصحبت حضرت خواجه بهاء الحق « 1 » و الدين قدس الله تعالى « 2 » سره كشيد ، در بخارا ملازمت ايشان مىكردم و به كرم عميم ايشان التفات مىيافتم تا بهدايت صمديت يقين حاصل شد كه ايشان از خواص اوليااند و كامل و مكملاند « 3 » بعد از اشارات غيبيه و واقعات كثيره تفال به كلام اللّه « 4 » كردم اين آيت برآمد :
أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ
« 5 »
فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ
و در آخر روز در فتحآباد كه مسكن اين فقير بود متوجه مزار شيخ سيف الدين الباخرزى رحمه الله تعالى نشسته بودم و ناگاه پيك قبول الهى در رسيد و بىقرارى در باطن پيدا شد ، قصد « 6 » حضرت خواجه كردم چون بقصر عارفان كه منزل ايشان بود رسيدم حضرت خواجه را بر سر راه منتظر « 7 » ديدم تلقى باحسان نمودند بعد از نماز صحبت داشتند و هيبت ايشان مستولى شده بود و مجال نطق نمانده ، در اين اثنا فرمودند كه در اخبار است العلم علمان ، علم القلب « 8 » فذلك علم نافع علمه الانبياء « 9 » و المرسلون و علم - اللسان فذلك حجت الله على ابن آدم « 10 » اميد است كه از علم باطن نصيبى به تو رسد و فرمودند كه در خبر « 11 » اذا جالستم اهل الصدق فاجلسوهم بالصدق فانهم جواسيس « 12 » القلوب يدخلون فى قلوبكم و ينظرون الى هممكم . و ما مأمور « 13 » شديم به خود كسى را قبول نمىكنيم امشب بينم كه چه اشارت مىشود . اگر ترا قبول كنند ما نيز قبول كنيم و آن شب چنان بر من صعب گذشت كه بعمر خود چنان شبى « 14 » نگذرانيده بودم كه مبادا در رد « 15 » باز شود و ترسان و هراسان چون به ايشان نماز بامداد ادا كردم « 16 » فرمودند ، مبارك باد اشارت به قبول شد ما كسى را كم قبول مىكنيم و اگر قبول مىكنيم دير قبول
هامش
( 1 ) - بر : حضرت خواجه بهاء الدين
( 2 ) - مج ، چپ : قدس سره
( 3 ) - بر ، ( اند ) ندارد
( 4 ) - مى : ( الله ) ندارد
( 5 ) - بر و مى : اولئك الذين هدايهم الله الخ
( 6 ) - بر :
قصد ملازمت حضرت
( 7 ) - بر : منتظر ايستاده ديدم
( 8 ) - بر : علم القلب علما فذلك
( 9 ) - مى : علم الانبياء و المرسلين
( 10 ) - بر : على بنىآدم
( 11 ) - مى : كه در آخر كه اذا
( 12 ) - مج : جواسيد القلوب
( 13 ) - مى : چپ : و ما مأموريم به خود
( 14 ) - مى ، مج : شبى چنان
( 15 ) - مى : مبادا در باز شود
( 16 ) - مج : بامداد گزاردم .