از ده واش بوده كه از اعمال « 1 » بخارا است و سه « 2 » فرسنگ از شهر دور است و بعد از امير - كلال « 3 » به تربيت مريدان و تعليم طالبان قيام مىنموده ، خدمت خواجه علاء الدين غجدوانى عليهالرحمه پيش از وصول به ملازمت « 4 » حضرت خواجه بهاء الدين قدس الله سره ، تعليم ذكر از ايشان گرفته بودهاند . حضرت ايشان مىفرمودند كه خدمت خواجه علاء الدين غجدوانى « 5 » عليهالرحمه گفتند كه من شانزدهساله بودم كه به ملازمت « 6 » امير كلان « 7 » واشى رسيدم و ايشان مرا بطريق « 8 » ذكر خفيه مشغول ساختند و مبالغه بسيار كردند كه اين طريق را چنان پنهان دار « 9 » كه همنشين و همزانوى تو « 10 » بر آن اطلاع نيابد و اگر دانى كه مردم بر آن اطلاع مىيابند بالشى « 11 » پيدا كن و بر آن تكيه زده مشغول باش چند گاه بر اين وجه مشغول بودم و رياضتى « 12 » عظيم داشتم و آثار ضعف در بشره من ظاهر شده بود ، يك روز والده مرا مىگفت « 13 » تو بيمارى نهفته و ضعفى دارى كه « 14 » از من مىپوشى ، گفتم بيمار نيستم ، ايشان « 15 » سينه خود گشادند و گفتند اگر تو سبب ضعف خود نگوئى شيرى كه از اين پستان خوردهاى تو را بحل نكنم ، بحسب ضرورت قصه را « 16 » باز گفتم و طريقه را كه « 17 » معلوم كرده بودم عرض كردم والده فى - الحال آن طريقه « 18 » را گرفتند و بطريق نفى و اثبات مشغول شدند و پس از اظهار اين معنى عظيم دربار شدم و از غايت اضطراب نزد امير كلال رفتم و قصه والده را عرضه داشت كردم فرمودند كه ما والده تو را نيز اجازت داديم كه به اين طريق مشغول باشد ،
هامش
( 1 ) - بر : كه از اين ديهاى بخارا است
( 2 ) - چپ : و سه فرسنگى از
( 3 ) - بر :
( كلال ) ندارد
( 4 ) - مى : به خدمت خواجه بهاء الدين
( 5 ) - مى : ( غجدوانى ) ندارد
( 6 ) - مى : كه به خدمت
( 7 ) - مج : امير كلال واشى
( 8 ) - بر . را تعليم بطريق
( 9 ) - مى :
پنهان نگاهدار
( 10 ) - بر : تو ، نداند و اگر دانى كه
( 11 ) - بر : بالش
( 12 ) - بر :
رياضت
( 13 ) - مج ، چپ : مرا مىگفتند ، مى : ( والده مرا مىگفت تو بيمارى نهفته دارى و ضعفى دارى كه از من مىپوشى ، گفتم بيمار نيستم ايشان سينه خود گشادند ) ندارد
( 14 ) - مج ، چپ : دارى ولى از من
( 15 ) - بر : ( ايشان ) ندارد
( 16 ) - مى : قصه را مشروح به ايشان گفتم ، مج ، چپ : قصه را به ايشان مشروح گفتم
( 17 ) - بر : ( كه ) ندارد
( 18 ) - بر :
طريق را .