تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رشحات عين الحيات ( فارسي ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
گشتيم ، اگر مثل مولانا عارف يا حبه او « 1 » مىيافتيم نمىآمديم ، كسى باشد كه هم زانو باشد كه بسر از آسمان گذشته باشد و به ظاهر « 2 » و باطن آنجا مشغول نشسته .

رشحه : از كلمات « 3 » قدسيه مولانا عارف

است كه هركه دربند تدبير خود است در دوزخ نقد است و هركه در مطالعه تقدير « 4 » اوست سبحانه در بهشت نقد است . « 5 »

رشحه : وقت طعام خوردن هر عضوى بكارى مشغول است ، دل بچه مشغول است ؟

رشحه : فرموده‌اند كه « 6 » وقت طعام خوردن هر عضوى بكارى مشغول است ، دل بچه مشغول است ؟ اصحاب گفتند بذكر حق سبحانه « 7 » فرمودند كه ذكر « 8 » درين وقت ، گفتن اللّه و لا إله الا اللّه نيست ، بلكه ذكر در اين محل از سبب به مسبب رفتن است و نعمت را از منعم ديدن مولانا امير اشرف كه از مخصوصان اصحاب مولانا عارف بوده است ، نقل كرده كه روزى شخصى معامله‌اى به خدمت مولانا عارف آورد ، ايشان قبول نكردند و گفتند معامله گرفتن كسى را روا است كه آن كار كه مقصود صاحب معامله است به يمن همت او كفايت شود . مرا آن « 9 » همت نيست . گويند مولانا عارف را خويشى بود مولانا درويش ادرسكنى « 10 » نام ، كه از تابعان مير خرد وابكنوى « 11 » بود و بذكر جهر اشتغال داشت « 12 » مولانا عارف نزد وى رفتند و منع ذكر جهر فرمودند ، قبول نكرد مولانا عارف گفتند اگر قبول نمىكنى گاو - كارى تو تلف خواهد شد « 13 » به آن سخن « 14 » ملتفت نشد و همان روز گاو كارى او « 15 » بمرد
هامش
( 1 ) - مج : مولانا عارف يعنى دانك يا حبه او ، چپ : جبه او ( 2 ) - مى : و به ظاهر اينجا ( 3 ) - مى : از كلمات قدسيه چپ : از كلام قدسيه ( 4 ) - مى : تقدير حق است سبحانه ( 5 ) - اينجا در نسخه مى در متن به صورت رشحه و در نسخه مج در حاشيه با خطى غير از خط متن اضافه دارد : ( خواجه ابوالوفاى خوارزمى عليه‌الرحمه گويد ) :تدبير و تصرف بگذار اى درويش * بسيار به كار سازگار اى درويش زيرا كه به تدبير تو ديگر نشود * تقدير قضاى روزگار اى درويش( 6 ) - مى : چپ : كه در وقت ( 7 ) - مى : سبحانه و تعالى ( 8 ) - بر : كه در اين وقت ذكر لا إله الا الله نيست بلكه ( 9 ) - مى : اين ( 10 ) - مج : ادرشكنى ( 11 ) - مج : وابكنى ( 12 ) - چپ : مىنمود ( 13 ) - بر : تلف مىشود ( 14 ) - مى : مولانا درويش ملتفت نشد ( 15 ) - مى : كارى وى .
رشحات عين الحيات ( فارسي ) — صفحة 87 | على بن حسين واعظ كاشفى