نيستم حضرت خواجهاند بهيكبار ديدم كه حال امير برهان ديگر شد و بىهوش از پاى درافتاد « 1 » بعد از آن هرگز ديگر « 2 » بطريق تصرف به من متوجه نشد ، از امير برهان منقولست كه فرموده عيد قربانى « 3 » بود كه خلق از مصلى بازگشته بودند و مردم بسيار در ملازمت حضرت خواجه مىرفتند و من از عقب همه « 4 » مىرفتم ، چون ازدحام و اقبال خلق را به حضرت « 5 » خواجه مشاهده كردم ، با دل خود گفتم خوشا « 6 » ايام اوايل ظهور حضرت خواجه كه زمان ظهور احوال و كاروبار ايشان بود ، اين زمان خلق ايشان را تشويشى مىدهند ، چون اين معنى را بر خاطر گذرانيدم حضرت خواجه توقف نمودند « 7 » تا من به ايشان رسيدم ، گريبان مرا گرفتند « 8 » و اندك حركتى دادند صفتى بهغايت بزرگ در باطن من تصرف كرد ، چنان كه از عظمت و صولت « 9 » آن طاقت ايستادن نداشتم ، حضرت خواجه مرا نگاه داشتند ، زمانى نيك بر آن صفت گذشت چون به حال خود آمدم ، مرا گفتند چه مىگوئى ، آن احوال « 10 » و كاروبار اين هست يا نى « 11 » ؟ در قدم ايشان افتادم و گفتم كاروبار و احوال بيشتر از پيشتر است .
امير حمزه
: رحمه الله تعالى فرزند دوم امير « 12 » كلال است و امير « 13 » وى را بنام والد خود سيد حمزه « 14 » كردهاند و هرگز وى را بنام نمىخواندهاند ، هميشه پدر مىگفتهاند ، و از وى كرامات و خوارق « 15 » عادات بسيار ظاهر مىشده است كه بعضى از آن در مقامات امير كلال كه نبيره امير حمزه « 16 » تأليف كرده مذكور است « 17 » و حرفه امير حمزه صيادى مىبوده ، از آن ممر وجه معاش حاصل مىكرد « 18 » امير تربيت وى را حواله به مولانا عارف
هامش
( 1 ) - مج : از پاى افتاد
( 2 ) - مى ، چپ : ديگر هرگز
( 3 ) - مى : قربان بود
( 4 ) - مج : ( همه ) ندارد
( 5 ) - مج : ( حضرت ) ندارد در حاشيه بوده محو شده
( 6 ) - مج :
خوش ايام
( 7 ) - بر : توقف كردند
( 8 ) - بر : بگرفتند
( 9 ) - مج : عظمت وصول آن
( 10 ) - مج : آن حال و احوال و كاروبار ، چپ : آن حال و كاروبار
( 11 ) - مى : يا نه
( 12 ) - مى : امير سيد كلال
( 13 ) - بر : و امير برهان وى را
( 14 ) - مى : امير حمزه
( 15 ) - مى :
خارق
( 16 ) - بر : امير حمزه است تأليف كرده
( 17 ) - مى : ( مذكور است ) ندارد
( 18 ) - مج : مىكرده است .