سوادى منك خالى . مرد هركه گويد ، او وراى آن بود ، و آن كس كه غايت او معرفت اوايد ، كه از آن گويد او وراى آن بود 400 .
36 - اينان كه 401 اصل اين كارند ، او را مىشناسند 402 ، نه به شواهد و دلايل مىشناسند كه به او مىشناسند 403 ، به اوليت او ، و وحدانيت او ، و رسته از حوادث ، و خود آن 404 وى را ملك و زندگانى كه مىشناسد و مىبيند . هركه 405 اوليت او بدانست ، درو درماند . و هركه او بديد ورو بماند 406 . و هركه را طريق صافى شد و با او بماند ، وجود نماند 407 . تصوف همه اين است .
37 - در معرفت اين جوانمردان نه ميم است و نه عين و نه را و نه فا و نه تا ، كه آن التقا و نظر است 408 در عين وجود در مكانت وصال ، رسته از خاك و آب .
38 - آن كس كه آن معرفت 409 دارد ، آب ديدار در وى بشود كه خود ديدهاى دارد 410 ، و ديدار مه از ديده . و ديدار او را 411 به همه مىبايد ديد ، جز به ديدهى عرفان نتوان ديد .
39 - وقت بود كه چيزى بينند ، كه آن نه آن كس بود ، پس آن مه بود 412 كه ملك خود بيند . او كه اللّه بيند ، يا خود را ايد 413 پس ديدار ، او اللّه نشناسد 414 ، او را مىببايد شناخت ، شناسى كه ذكر بر فردانيت 415 جمع كند ، و معرفت بر وحدانيت جمع كند 416 ، و قصد در قرب جمع كند ، وجد بگدارد وجود گيرد .
اصطفا 417 را داد دهد ، استجابت را اجابت دهد .
دارى شناختى كه 418 در آن شناخت ، هفت اندام ، ديده ور گردد ، و هر موئى زبان گردد ، آب و خاك هزيمت گردد 419 ، ابد در ازل پيوندد 420 و بهانه در ميانه هزيمت گردد 421 .
يشوق من طواه طول عهد * و يذكر حين ينسى او يغيب
و قد اصفيتنى بالود منى * فما للشوق عندى من نصيب
فكل السن فيها عيون 422 * و آذان سوامعها قلوب
* * *