تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
40 - كسى پرسيد از شيخ الاسلام كه : شناخت حق 423 چون بود ؟ گفت : آن 424 بود كه مرد از حق پر بود ، يعنى پر ز حيرت و عرفان و ناز ، و از آدم و خود تهى 425 . 41 - شيخ الاسلام گفت كه : در اخبار آرند كه 426 اللّه تعالى فرا موسى گفت : يا بن عمران 427 ، اعرفنى فان لم تعرفنى 428 فتعرف الى ، فان لم تتعرف الى ، فتعلق بى معرفتك اياى ، اذا اقبلت وحدانيتى اذ قذفتها 429 فى قبلك و لها فى قلبك علم لا يخفى بيان . گفت : يا پسر عمران ، من بشناس 430 ، ار نتوانى آشنائى فراده ، ار نتوانى در من آويز ، من بمگذار 431 . دانى كى من بشناسى 432 كه فردانيت من بدانى و بپديرى كه 433 من نور خود در دل تو قدح كنم 434 ، يعنى در دل تو او كنم 435 . و تا دانى كه من آن كنم ، ترا شك نماند . آن را نشانى است روشن‌تر از روز روشن كه 436 بر تو پوشيده نبود ، نور آن و ضياى آن ، شوب و شك از دل تو بيرون كند 437 ، كه آن نبود آشنائى فراده و آشنائى جوى از من 438 . آشنائى دانى چيست ؟ ياد دارى دست‌هاى برو نعمت من بر خود 439 ، و عطاهاى نهانى و منت‌هاى من بينى تا مهر بر من نهى ، ار نتوانى در من آويز 440 . در من آويختن دانى چيست ؟ كه ترا خوانم ، پاسخ كنى 441 . پسر عمران ، بشناسم 442 ، تا قدر تو در ملكوت بقا مقدس كنم ، از شراب قدس در ملكوت نور 443 ، سيراب كنم و از شراب بقا شربت دهم . پسر عمران ، كه با من مناجات كنى از حد خود برمگذر 444 . 42 - شيخ الاسلام گفت : دانى كه حد چيست ؟ نيستى خود بديدن و هستى او بشناختن . 43 - اين سديگر معرفت وجود است 445 از عين جود نه به بذل مجهود . در اين معرفت احوال نيست ، اين معرفت وراى احوال است و عارف درين معرفت گوم 446 ، و صفاى معرفت معلوم . چنان كه از ذو النون پرسيدند 447 كه : عارف كه بود ؟ گفت : كان هاهنا فذهب .