تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
سخنان ، و حق اللّه از خود طلب نكنى ، و حق دوستان او . گفتم : اى استاد ، مرا طاقت اين نيست . درين سخن بوديم كه مصطفى را ديدم ، صلى اللّه عليه و سلم ، كه مىآمد 24 با جماعتى از ياران از اصحاب صفه . من چون او را بديدم 25 از شادى دويدم فراپيش او 26 ، مصطفى ، عليه السلام ، در من خنديد 27 . گفت : چرا نگوئى اين صديق را يعنى سهل تسترى را كه : دوستى اين طايفه و اين سخنان ، خود عين حقيقت است . بدان مىمانست كه مصطفى صلى اللّه عليه و سلم 28 ، آمده بود كه با سهل از آن گويد ، سهل گفت : استغفر اللّه ، يا رسول اللّه . مصطفى ، صلى اللّه عليه و سلم 29 بخنديد . بر شادى 30 از خواب بيدار شدم . 3 - شيخ الاسلام گفت كه : دوستى 31 اين كار اين كار است ، دوستى 32 اين سخنان و دوستى اين قوم عين اين كار است . كامستيد كه انكار برين كار ، اين كار 33 بوديد كه از حقيقت هيچ‌چيز 34 مجاز نرود .

على بن شعيب السقاء

1 - از حيره‌ى نشابور بوده 35 و با با حفص صحبت كرده بود . او را پنجاه و اند 36 حج آرند ، همه محرم ، از نشابور رفته بود و در 37 زير هر ميل 38 دو ركعت نماز مىكردى . وى را گفتند : اين ركعت چيست 39 ؟ گفت 40 : ليشهدوا منافع لهم . اين منافع من‌ايد 41 از حج من به دو . 2 - شيخ 42 الاسلام گفت كه : از قرب اللّه به خود انديشيدن حيرت است 43 و بنه‌انديشيدن جنايت است ( 43 ) . 3 - سيروانى گويد : از عارف نشان نيست 44 ، هر نشان كه از عارف 45 دهند بهتان است . لم‌يزل بشنيدى 46 ؟ ! نشان عارف آن است ، نشان آمد ، آب و گل اسير آن است ، او از آمد 47 روز و شب در آن پنهان است 48 .