تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 967

مساهمون:

ص٩٦٧
ابو العباس السامرى . . . - و قال الجنيد . . . مسرورا ابدا 359 - ابو الحسن 361 - و قال الخر العارفون فانيون عن تدبيرهم تدبير الحق لهم 362 - روية لا غير و علم لا خبر 363 - و لهم لا بهم بل هم بالحق تصرفهم 364 - عز و جلّ احببته فاذا احببت كنت 365 - و قال ابو غليان السمرقندى . . . 367 - تجلى رجولاه 372 - الازكانى 376 - ذاك مقدرتى 377 - و من وجده و وصيته 380 - فان اصاب فذاك مأديتى 381 - تحرفوا 382 - اما سديگر از معرفت . . . 383 - و بر سبلت مستحق نگردد و آن سه ركن است 384 - از علم سديگر مطالعت جمع 386 - در حقيقت قرب جز قرب نماند 387 - جز اقرب چيست 390 - « و انشدنا الامام للحلاج فى الجمع » ندارد 391 - و تحقيقك فى سرى فنا جاك لسانى 393 - و لشيخ الاسلام فى الجمع 396 - 397 - عبارت نتواند معرفت مهر است كه . . . - در غفلت او در زبان نايد 398 - عبارت تلك روحى 400 - هركه گويد او درآى آن بود . . . - معرفت او آيد كه از آن گويد . . . 401 - اينكه 403 - « نه به شواهد و دلايل مىشناسند كه به او مىشناسند » ندارد 404 - از حوادث وجود و آن 409 - و آن كسى كه اين معرفت دارد آب ديد از در وى 411 - و ديدار نه از ديده و ديدار و بهره مىبايد ديد 412 - وقت بود كه چيزى بيند كه نه آن كس بود كه آن مه بود 413 - اللّه بيند تا جوار پس ديدار او 415 - مىببايد شناخت شناسائى كه ذكر فردانيت جمع كند و معرفت . . . 421 - هزيمت گردد يشوق من طواه طول عهدى و يذكر حين ينسى او تغيب 422 - فكلى السن فيها عيون 425 - از حق پر بود و پر ز حيرت و عرفان و ناز و از آدم خود تهى 426 - كه يعنى در اخبار آرند كه 429 - اذا اقللت وحدانيتى اذا قذفتها فى قبلك و لها . . . لا يخفى گفت يا پسر عمران 430 - من بشناسى 432 - دانى كه من بشناسى 435 - در دل تو افكنم 436 - نشانى است روشن كه بر تو پوشيده نور آن و . . . 437 - بيرون كند و اگر آن نبود . . . 439 - دست‌هاى پر و نعمت من بر خود 440 - در من آويز در من آويختن دانى كه چيست 443 - در ملكوت ترا سيراب كنم 444 - از حد خود مكدر 445 - وجود ذاتست