ابو العباس السامرى . . . - و قال الجنيد . . . مسرورا ابدا
359 - ابو الحسن
361 - و قال الخر العارفون فانيون عن تدبيرهم تدبير الحق لهم
362 - روية لا غير و علم لا خبر
363 - و لهم لا بهم بل هم بالحق تصرفهم
364 - عز و جلّ احببته فاذا احببت كنت
365 - و قال ابو غليان السمرقندى . . .
367 - تجلى رجولاه
372 - الازكانى
376 - ذاك مقدرتى
377 - و من وجده و وصيته
380 - فان اصاب فذاك مأديتى
381 - تحرفوا
382 - اما سديگر از معرفت . . .
383 - و بر سبلت مستحق نگردد و آن سه ركن است
384 - از علم سديگر مطالعت جمع
386 - در حقيقت قرب جز قرب نماند
387 - جز اقرب چيست
390 - « و انشدنا الامام للحلاج فى الجمع » ندارد
391 - و تحقيقك فى سرى فنا جاك لسانى
393 - و لشيخ الاسلام فى الجمع
396 - 397 - عبارت نتواند معرفت مهر است كه . . . - در غفلت او در زبان نايد
398 - عبارت تلك روحى
400 - هركه گويد او درآى آن بود . . .
- معرفت او آيد كه از آن گويد . . .
401 - اينكه
403 - « نه به شواهد و دلايل مىشناسند كه به او مىشناسند » ندارد
404 - از حوادث وجود و آن
409 - و آن كسى كه اين معرفت دارد آب ديد از در وى
411 - و ديدار نه از ديده و ديدار و بهره مىبايد ديد
412 - وقت بود كه چيزى بيند كه نه آن كس بود كه آن مه بود
413 - اللّه بيند تا جوار پس ديدار او
415 - مىببايد شناخت شناسائى كه ذكر فردانيت جمع كند و معرفت . . .
421 - هزيمت گردد يشوق من طواه طول عهدى و يذكر حين ينسى او تغيب
422 - فكلى السن فيها عيون
425 - از حق پر بود و پر ز حيرت و عرفان و ناز و از آدم خود تهى
426 - كه يعنى در اخبار آرند كه
429 - اذا اقللت وحدانيتى اذا قذفتها فى قبلك و لها . . . لا يخفى گفت يا پسر عمران
430 - من بشناسى
432 - دانى كه من بشناسى
435 - در دل تو افكنم
436 - نشانى است روشن كه بر تو پوشيده نور آن و . . .
437 - بيرون كند و اگر آن نبود . . .
439 - دستهاى پر و نعمت من بر خود
440 - در من آويز در من آويختن دانى كه چيست
443 - در ملكوت ترا سيراب كنم
444 - از حد خود مكدر
445 - وجود ذاتست
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 967
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩٦٧