تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 954

مساهمون:

ص٩٥٤
از دنيا 25 - گفت شيخ بو عبد اللّه باكو مرا گفت كه ايوب 26 - چيزى برخواندند به پارسى وى . . . و بانگ بكرد 28 - حكايت كرد گفت 30 - و او برخاست 31 - و رقص كرد و بازنشست راست 39 - وجهك الميمون 41 - يوما ادعو منك بالفرج 43 - بانگى كرد 45 - « رحمه اللّه » ندارد 47 - وقتى خبرى افتاده بود مردمان از شهر . . . 51 - مصراع دوم چنين است :
لا تنقضى ابدا و لا تنقضى الابد
53 - آنگه بيارميد چون بنگرستم وى برفته بود 54 - گفت صوفى در شهر ايله مىرفت 56 - پيش او كنيزكى 57 - بشنيد كه در لسا مىكرد و اين بيت مىگفت 61 - در رقص استاد و مىگفت 62 - خواجه فرا كنيزك 67 - و بانگى بكرد 69 - كوشك برانديشيد 71 - بخواند و بر آن درويش نماز . . . 74 - 75 - سبيل و وقف درويشان كردم و كنيزك را آزاد كردم 77 - و ازار دربست 78 - و مردمان مىگريستند 82 - حكايت كنند اين دراج گويد 84 - شيخ بو عبد اللّه جلا گويد به مغرب دو چيز 85 - به صف‌ها مىگشت و مىشكافت و از مردمان چيزى مىخواست . . . - كنت رجلا صرفنا فضعفت 86 - نام جبله و ديگرى زريق 92 - زعقه‌اى بزد بانگى بكرد و جان بداد 93 - جبله مر زريق را گفت 94 - يار تو كه ما را قرآن مىخواند وى را خواند و گفت كه چيزى 96 - بانگى بكرد و نعرهء بزد 98 - و آنچه ابتدا كرد وى ظالم‌تر و كلاما هذا معناه 99 - شيخ ابو عمر و علوان گويد جوانى بود 100 - خدمت وى كردى سخنى شنيدى زعقهء بلند بزدى 103 - پس از آن جنيد چون سخن گفتى 104 - 105 - ازين علم متغير شدى و خويشتن فروگرفتى 106 - از هرمونى از آن وى قطرهء آب بچكيد 107 - 109 - درويشى بود در دعوتى قوال رنجه مىگشت 110 - ديگران مر وى را گفتند 112 - وى سر به ميان دوزانو . . . 116 - رنجه گشتند به غلبت رنج و توبه كردند و السلام صفحهء 579 - 581 1 - « ايضا » ندارد 3 - گفت رحمه اللّه كه شيخ ابو بكر سوسى 7 - گفت شبى خواست كه ما 14 - درين برزن ورنائيست