از دنيا
25 - گفت شيخ بو عبد اللّه باكو مرا گفت كه ايوب
26 - چيزى برخواندند به پارسى وى . . . و بانگ بكرد
28 - حكايت كرد گفت
30 - و او برخاست
31 - و رقص كرد و بازنشست راست
39 - وجهك الميمون
41 - يوما ادعو منك بالفرج
43 - بانگى كرد
45 - « رحمه اللّه » ندارد
47 - وقتى خبرى افتاده بود مردمان از شهر . . .
51 - مصراع دوم چنين است :
لا تنقضى ابدا و لا تنقضى الابد
53 - آنگه بيارميد چون بنگرستم وى برفته بود
54 - گفت صوفى در شهر ايله مىرفت
56 - پيش او كنيزكى
57 - بشنيد كه در لسا مىكرد و اين بيت مىگفت
61 - در رقص استاد و مىگفت
62 - خواجه فرا كنيزك
67 - و بانگى بكرد
69 - كوشك برانديشيد
71 - بخواند و بر آن درويش نماز . . .
74 - 75 - سبيل و وقف درويشان كردم و كنيزك را آزاد كردم
77 - و ازار دربست
78 - و مردمان مىگريستند
82 - حكايت كنند اين دراج گويد
84 - شيخ بو عبد اللّه جلا گويد به مغرب دو چيز
85 - به صفها مىگشت و مىشكافت و از مردمان چيزى مىخواست . . . - كنت رجلا صرفنا فضعفت
86 - نام جبله و ديگرى زريق
92 - زعقهاى بزد بانگى بكرد و جان بداد
93 - جبله مر زريق را گفت
94 - يار تو كه ما را قرآن مىخواند وى را خواند و گفت كه چيزى
96 - بانگى بكرد و نعرهء بزد
98 - و آنچه ابتدا كرد وى ظالمتر و كلاما هذا معناه
99 - شيخ ابو عمر و علوان گويد جوانى بود
100 - خدمت وى كردى سخنى شنيدى زعقهء بلند بزدى
103 - پس از آن جنيد چون سخن گفتى
104 - 105 - ازين علم متغير شدى و خويشتن فروگرفتى
106 - از هرمونى از آن وى قطرهء آب بچكيد
107 - 109 - درويشى بود در دعوتى قوال رنجه مىگشت
110 - ديگران مر وى را گفتند
112 - وى سر به ميان دوزانو . . .
116 - رنجه گشتند به غلبت رنج و توبه كردند و السلام
صفحهء 579 - 581 1 - « ايضا » ندارد
3 - گفت رحمه اللّه كه شيخ ابو بكر سوسى
7 - گفت شبى خواست كه ما
14 - درين برزن ورنائيست