تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 951

مساهمون:

ص٩٥١
55 - بر منبر كه جنيد گفت 57 - + و اللّه اعلم بالصواب 59 - بو عبد اللّه رونى 60 - شورى داشت 61 - بو عبد اللّه دونى مرا گفت 63 - خرقانى گفت من گفتم وى را كه 64 - شبلى بود 65 - شبلى را ديدم 67 - او آيد 69 - 70 - قرآن را فراوان خواندى و سماع آن را دوست داشتى 71 - 73 - زكات و صدقه رسيدى خوش شدى چيزى از بر خود بيرون كردى يكى را گفتى بردار برون بر 75 - گفت از آن نچيزى برون آمدن 78 - تو از آن من شوى خوار يافتن در بخشيدن است 80 - بوده 81 - 83 - در ايام بو سعد مالينى بيامده بود 84 - 85 - لختى بگفت گفت ار علم توحيد صرف بايد اينك بگفتم 86 - ار علم كفج و كدوى بايد فردا بو سعد آيد 88 - و يكى بىاندام‌تر 90 - مىگفت اى دوست بو عبد اللّه بكدار . . . 97 - و آن آن آيد كه 99 - در آن كسنامار به خفت 102 - مريدى از آن وى آنجا فراكذشت 104 - دست زير سر كرده با خود گفت وى گرسنه شايد بودن 105 - رفت دو نام گرم 106 - بر آن كرده بياورد در زير 107 - وى كرد 108 - كه آرزو برد 109 - روى بوى كرد گفت 111 - يعنى كار از عنايت بود 112 - گفت كه هيچ حيرت در نشود به تو كه اين كارك 113 - كه به طلب ما و جهد ما هيچ‌چيز نيايد . . . 114 - باشد به كسى صفحهء 560 - 562 1 - « ايضا » ندارد 2 - 3 - ابو عبد اللّه المغربى و اخوه ابو القاسم محمد بن جعفر ابنا بن محمد المقرى 5 - و حريرى 6 - مشايخ بود و سخن‌گوتر ايشان و . . . بلندهمت‌تر 8 - و اما ابو القاسم از . . . 11 - از مشايخ در همت و وفاى او و نشست و صحبت 13 - عطا و ابن سعدان و جريرى و بو بكر 15 - به نشابور بود و حديث داشت 17 - صابونى گفت از بو عبد اللّه 21 - الفتوة رؤية فضل الناس بنقصانك و قال التصوف استقامة الاحوال مع الحق و قال الحرية . . . - خلافا المعلم 22 - و بو عبد اللّه صفار 24 - من تعزر خدمة اخوانه 25 - اورثه اللّه ذلا انفكاك 28 - از آن نرهد 30 - ما قبل منى احد شيئا حديثا الا