55 - بر منبر كه جنيد گفت
57 - + و اللّه اعلم بالصواب
59 - بو عبد اللّه رونى
60 - شورى داشت
61 - بو عبد اللّه دونى مرا گفت
63 - خرقانى گفت من گفتم وى را كه
64 - شبلى بود
65 - شبلى را ديدم
67 - او آيد
69 - 70 - قرآن را فراوان خواندى و سماع آن را دوست داشتى
71 - 73 - زكات و صدقه رسيدى خوش شدى چيزى از بر خود بيرون كردى يكى را گفتى بردار برون بر
75 - گفت از آن نچيزى برون آمدن
78 - تو از آن من شوى خوار يافتن در بخشيدن است
80 - بوده
81 - 83 - در ايام بو سعد مالينى بيامده بود
84 - 85 - لختى بگفت گفت ار علم توحيد صرف بايد اينك بگفتم
86 - ار علم كفج و كدوى بايد فردا بو سعد آيد
88 - و يكى بىاندامتر
90 - مىگفت اى دوست بو عبد اللّه بكدار . . .
97 - و آن آن آيد كه
99 - در آن كسنامار به خفت
102 - مريدى از آن وى آنجا فراكذشت
104 - دست زير سر كرده با خود گفت وى گرسنه شايد بودن
105 - رفت دو نام گرم
106 - بر آن كرده بياورد در زير
107 - وى كرد
108 - كه آرزو برد
109 - روى بوى كرد گفت
111 - يعنى كار از عنايت بود
112 - گفت كه هيچ حيرت در نشود به تو كه اين كارك
113 - كه به طلب ما و جهد ما هيچچيز نيايد . . .
114 - باشد به كسى
صفحهء 560 - 562 1 - « ايضا » ندارد
2 - 3 - ابو عبد اللّه المغربى و اخوه ابو القاسم محمد بن جعفر ابنا بن محمد المقرى
5 - و حريرى
6 - مشايخ بود و سخنگوتر ايشان و . . . بلندهمتتر
8 - و اما ابو القاسم از . . .
11 - از مشايخ در همت و وفاى او و نشست و صحبت
13 - عطا و ابن سعدان و جريرى و بو بكر
15 - به نشابور بود و حديث داشت
17 - صابونى گفت از بو عبد اللّه
21 - الفتوة رؤية فضل الناس بنقصانك و قال التصوف استقامة الاحوال مع الحق و قال الحرية . . . - خلافا المعلم
22 - و بو عبد اللّه صفار
24 - من تعزر خدمة اخوانه
25 - اورثه اللّه ذلا انفكاك
28 - از آن نرهد
30 - ما قبل منى احد شيئا حديثا الا
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 951
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩٥١