تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 949

مساهمون:

ص٩٤٩
137 - آن برو راحت شد 142 - درزى را با تيرى 144 - گفت قبول كه پس آن باشد كه عيب تو بدانند 146 - مگر قبول دارى به پاكى 147 - پديد آيد بوسد كه فرشتگان معصوم‌اند و . . . 149 - من آيد 151 - 152 - ترا دهد تو مريد اويى 153 - مريد تو نه آن بود كه ترا آن . . . كه او آن كند كه ترا بايد 154 - جهل خود بنهد 155 - بگذارد و خوش‌آمد خود در ناخوش و صواب خود 156 - صواب آرد 157 - 158 - مگر فى الشرك و الحرام آن بابى ديگر است آنجا مرا صحبت ببرد 161 - كه كردمرد بر آنجا بگردد با بعهد يا به دعوى 163 - يك‌قدم ننهى 164 - كه وى بر راه ايد 166 - زبر حكم 169 - درباى آيد كه آنجا فرا . . . 171 - باللّه من كل الين كلها ظاهرها و باطنها مقلب القلوب 172 - و اجعلنا من ورائها صفحهء 547 - 550 1 - على بن حسن 2 - اوقات بسيار 4 - 5 - كردى تا وى بيرون نرفت از دنيا پشت باز نگذاشت 6 - شيخ بو طالب خزرج بن على بغدادى است 7 - ايد 12 - غايب بودم آواز داد كه شيرازى . . . ديگرباره آواز داد شيرازى هين . . . 16 - نشنيده باشد و يرحمك الله برنداشته و وى را 17 - خود زشت باشد لا يفلح 18 - پير در نيابد لا بد كه 20 - خزرج را رحمه الله مصيبتى 21 - به صفاهان آمد . . . 22 - على سهل صفاهانى شيخ صباهان بود از آن غيرت مىآمد 24 - مى به شيراز آمد و خواست 27 - مصيبت رسد يا چيزى فايت گردد 28 - كه مصيبت فراسازد و . . . 29 - و حسرت و تدارك جويد كه حسرت هم ازين بابست و گر . . . 30 - باشد و قوت اى بازو دعوى 31 - و كريز نهان مىدارد تا به تمامى 32 - و گفت 34 - گفتم من ورد دارم كه شبانروزى چند باقلى خشك بخورم 35 - مىآورم تا درخورد خود تاكنون به پانزده باقلى آوردم در ماهى يا شبانروزى 36 - رياضاتست بسيار دشخوار زانك 40 - كه بريان نخورم 43 - پيچيده بودند لقمه‌اى در دهان نهادم فاذا احسست بما يمانى قد يخرج 44 - كه داشتم از من بيفتاد و بيرون آمد بديدن كه عتاب آمدن از قيمت وى بود 47 - عارف مشاهدتست