137 - آن برو راحت شد
142 - درزى را با تيرى
144 - گفت قبول كه پس آن باشد كه عيب تو بدانند
146 - مگر قبول دارى به پاكى
147 - پديد آيد بوسد كه فرشتگان معصوماند و . . .
149 - من آيد
151 - 152 - ترا دهد تو مريد اويى
153 - مريد تو نه آن بود كه ترا آن . . .
كه او آن كند كه ترا بايد
154 - جهل خود بنهد
155 - بگذارد و خوشآمد خود در ناخوش و صواب خود
156 - صواب آرد
157 - 158 - مگر فى الشرك و الحرام آن بابى ديگر است آنجا مرا صحبت ببرد
161 - كه كردمرد بر آنجا بگردد با بعهد يا به دعوى
163 - يكقدم ننهى
164 - كه وى بر راه ايد
166 - زبر حكم
169 - درباى آيد كه آنجا فرا . . .
171 - باللّه من كل الين كلها ظاهرها و باطنها مقلب القلوب
172 - و اجعلنا من ورائها
صفحهء 547 - 550 1 - على بن حسن
2 - اوقات بسيار
4 - 5 - كردى تا وى بيرون نرفت از دنيا پشت باز نگذاشت
6 - شيخ بو طالب خزرج بن على بغدادى است
7 - ايد
12 - غايب بودم آواز داد كه شيرازى . . .
ديگرباره آواز داد شيرازى هين . . .
16 - نشنيده باشد و يرحمك الله برنداشته و وى را
17 - خود زشت باشد لا يفلح
18 - پير در نيابد لا بد كه
20 - خزرج را رحمه الله مصيبتى
21 - به صفاهان آمد . . .
22 - على سهل صفاهانى شيخ صباهان بود از آن غيرت مىآمد
24 - مى به شيراز آمد و خواست
27 - مصيبت رسد يا چيزى فايت گردد
28 - كه مصيبت فراسازد و . . .
29 - و حسرت و تدارك جويد كه حسرت هم ازين بابست و گر . . .
30 - باشد و قوت اى بازو دعوى
31 - و كريز نهان مىدارد تا به تمامى
32 - و گفت
34 - گفتم من ورد دارم كه شبانروزى چند باقلى خشك بخورم
35 - مىآورم تا درخورد خود تاكنون به پانزده باقلى آوردم در ماهى يا شبانروزى
36 - رياضاتست بسيار دشخوار زانك
40 - كه بريان نخورم
43 - پيچيده بودند لقمهاى در دهان نهادم فاذا احسست بما يمانى قد يخرج
44 - كه داشتم از من بيفتاد و بيرون آمد بديدن كه عتاب آمدن از قيمت وى بود
47 - عارف مشاهدتست
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 949
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩٤٩