61 - گلى بود بسيار و وحلى عظيم چون نمى و باران باشد
66 - نشست وى را گفت
67 - برنشين
68 - زنهار
69 - ور نشين شيخ يكبار ور نشست بو عثمان
70 - بر گردن نهاد ور پيش وى برفت
71 - بر اسب خجل و طيره مىبود
74 - مپرس گفت من ور آنجا چنان بم كه تو پيش مىرفتى
75 - اسحاق حافظ فرا من گفت كه معتر قهندزى
76 - سامانى گفت وقتى
77 - كوه لبنان افتادم آنجا . . .
78 - حال ما چيست برو كه با ما . . .
80 - من يزيد مىكرد در بغداد . . .
81 - مىنگريستم كه او ايدرست يا نه
84 - بهسوى باز شد
86 - « به خداى كه » ندارد
88 - كارست
89 - قسمت مىكردم
90 - بنهادم
91 - افتادم كفا كان الحديث
صفحهء 418 - 420 2 - بو جعفر مكبر
3 - آيد
5 - و بو جعفر بكر حداد الصغير . . .
7 - نخشبى را ديده و به او . . .
8 - و از آن خود چيزى را به كار نكردى و بر درويشان
10 - مىنگريستى و نظاره مىكردى . . .
11 - گفته
12 - اذا رايت لخير الفقير فى توبته فلا برح فلاحه
14 - در سر چاه
16 - آيد
18 - علم و يقين
19 - از اين ميان شادى بود عظيم و برفت
20 - گفت يقين
21 - اكنون نبشته و به آب
24 - در خوف خود بم
26 - بو تراب آن سر او بديد ازو آن سر . . .
28 - آيد
31 - « ابن البرقى و بو جعفر مصرى » ندارد
32 - اين هر دو به مصر بودند و ابن البرقى . . .
33 - من المتقدمين
35 - آشكار كند و گاه پنهان
36 - « كه » ندارد
38 - هيچچيز
39 - دوستى از آن خود
41 - مرقعپوشى را كه روز
42 - به ديدار او در تن تو روح بود به ديدار دوستى
44 - مغربى گفت كه ابن البرقى بيمار بود شربت آب . . . - تا به جاى نيارم كه چه افتاده است نياشامم
45 - و خلق بكشتهاند و ركن حجر . . .
46 - مغربى را اين نگفت بو عثمان گفت . . .
47 - تو نگر كه
49 - « و » ندارد
50 - ميان بكريان و طلحيان وراسب
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 929
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩٢٩