تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 929

مساهمون:

ص٩٢٩
61 - گلى بود بسيار و وحلى عظيم چون نمى و باران باشد 66 - نشست وى را گفت 67 - برنشين 68 - زنهار 69 - ور نشين شيخ يك‌بار ور نشست بو عثمان 70 - بر گردن نهاد ور پيش وى برفت 71 - بر اسب خجل و طيره مىبود 74 - مپرس گفت من ور آنجا چنان بم كه تو پيش مىرفتى 75 - اسحاق حافظ فرا من گفت كه معتر قهندزى 76 - سامانى گفت وقتى 77 - كوه لبنان افتادم آنجا . . . 78 - حال ما چيست برو كه با ما . . . 80 - من يزيد مىكرد در بغداد . . . 81 - مىنگريستم كه او ايدرست يا نه 84 - به‌سوى باز شد 86 - « به خداى كه » ندارد 88 - كارست 89 - قسمت مىكردم 90 - بنهادم 91 - افتادم كفا كان الحديث صفحهء 418 - 420 2 - بو جعفر مكبر 3 - آيد 5 - و بو جعفر بكر حداد الصغير . . . 7 - نخشبى را ديده و به او . . . 8 - و از آن خود چيزى را به كار نكردى و بر درويشان 10 - مىنگريستى و نظاره مىكردى . . . 11 - گفته 12 - اذا رايت لخير الفقير فى توبته فلا برح فلاحه 14 - در سر چاه 16 - آيد 18 - علم و يقين 19 - از اين ميان شادى بود عظيم و برفت 20 - گفت يقين 21 - اكنون نبشته و به آب 24 - در خوف خود بم 26 - بو تراب آن سر او بديد ازو آن سر . . . 28 - آيد 31 - « ابن البرقى و بو جعفر مصرى » ندارد 32 - اين هر دو به مصر بودند و ابن البرقى . . . 33 - من المتقدمين 35 - آشكار كند و گاه پنهان 36 - « كه » ندارد 38 - هيچ‌چيز 39 - دوستى از آن خود 41 - مرقع‌پوشى را كه روز 42 - به ديدار او در تن تو روح بود به ديدار دوستى 44 - مغربى گفت كه ابن البرقى بيمار بود شربت آب . . . - تا به جاى نيارم كه چه افتاده است نياشامم 45 - و خلق بكشته‌اند و ركن حجر . . . 46 - مغربى را اين نگفت بو عثمان گفت . . . 47 - تو نگر كه 49 - « و » ندارد 50 - ميان بكريان و طلحيان وراسب