تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 912

مساهمون:

ص٩١٢
40 - او را تصانيف مشهور 44 - « كه » ندارد 46 - تسترى 49 - پدر ضعيف و پير داشتم و درمانده بودم . . . پدر رفت 53 - فرا ازو راه 55 - دعوى به روى 56 - چون بر او آمدم 58 - گفتم سلام عليك 61 - در زير با اوست 62 - مقام معلوم خود كن كه كجا 63 - هم به نبذيرى 64 - پاره‌اى دور باز شدم كه او را سير ببينم و برولم 65 - مىنگريستم درويشى فراز آمد و گفت 70 - بخنديد در روى من اين 71 - و برفتم 75 - قرآن به صرف و صوت قايم است آن نقطه به اول نبود آن حجاج يوسف پيدا ساخت 76 - بدانند خوانند كه آن اول 77 - كه تا نبود 78 - حرفى آورد كه ژكه يكى دارد 97 - ديگر در زير بودن 80 - او راست جون بودن او به 82 - اما آنكه گفته من محالم 83 - بفريفته 85 - در آنكه او را در رسيده 94 - الصبر بالله 98 - ديگر بپرسم 98 - 99 - « گفت ما المحبة ؟ گفت نسيان ما سوى المحبوب گفت ديگرى پرسم گفت بپرس » ندارد 101 - و آخره فنا پس از اين مطالبى كه در نسخه‌هاى ب و ج آمده است در اين نسخهء نيز آمده است . صفحهء 312 - 314 1 - و من طبقة الرابعة ابو عبد اللّه السلمى 2 - محمد احمد سالم البصرى 4 - با او بوده يا شصت سال 8 - گويد كه اين قدم دم بود - خفيف انصاف بندارد . 9 - او گفته كه هركه الله را طاعت برد بر ديدار . . . 13 - به ايشان 14 - شفقت بر همه خلق زاهد ايشان و فاجر ايشان 17 - بو عبد اللّه جاوپاره همدانى 19 - نام ديهى است 21 - بماند وى را احتلام 22 - نشورد 25 - « وى را » ندارد 27 - « بخور » ندارد 31 - هرچه از تو داند از تو بنه‌شورد و . . . 33 - مجرى 34 - چون بهتر قبول افتد و بهتر و نيكوئى 36 - آن جرم باشد 38 - اما عيب كه در ديانت و بدعت بود جدا بود 39 - كفور و ظلوم و جهول است 40 - گويد رحمه اللّه كه 41 - نه دوست كه ترا با وى مدارا 42 - گفت هركه كه از تو