40 - او را تصانيف مشهور
44 - « كه » ندارد
46 - تسترى
49 - پدر ضعيف و پير داشتم و درمانده بودم . . . پدر رفت
53 - فرا ازو راه
55 - دعوى به روى
56 - چون بر او آمدم
58 - گفتم سلام عليك
61 - در زير با اوست
62 - مقام معلوم خود كن كه كجا
63 - هم به نبذيرى
64 - پارهاى دور باز شدم كه او را سير ببينم و برولم
65 - مىنگريستم درويشى فراز آمد و گفت
70 - بخنديد در روى من اين
71 - و برفتم
75 - قرآن به صرف و صوت قايم است آن نقطه به اول نبود آن حجاج يوسف پيدا ساخت
76 - بدانند خوانند كه آن اول
77 - كه تا نبود
78 - حرفى آورد كه ژكه يكى دارد
97 - ديگر در زير بودن
80 - او راست جون بودن او به
82 - اما آنكه گفته من محالم
83 - بفريفته
85 - در آنكه او را در رسيده
94 - الصبر بالله
98 - ديگر بپرسم
98 - 99 - « گفت ما المحبة ؟ گفت نسيان ما سوى المحبوب گفت ديگرى پرسم گفت بپرس » ندارد
101 - و آخره فنا
پس از اين مطالبى كه در نسخههاى ب و ج آمده است در اين نسخهء نيز آمده است .
صفحهء 312 - 314 1 - و من طبقة الرابعة ابو عبد اللّه السلمى
2 - محمد احمد سالم البصرى
4 - با او بوده يا شصت سال
8 - گويد كه اين قدم دم بود - خفيف انصاف بندارد .
9 - او گفته كه هركه الله را طاعت برد بر ديدار . . .
13 - به ايشان
14 - شفقت بر همه خلق زاهد ايشان و فاجر ايشان
17 - بو عبد اللّه جاوپاره همدانى
19 - نام ديهى است
21 - بماند وى را احتلام
22 - نشورد
25 - « وى را » ندارد
27 - « بخور » ندارد
31 - هرچه از تو داند از تو بنهشورد و . . .
33 - مجرى
34 - چون بهتر قبول افتد و بهتر و نيكوئى
36 - آن جرم باشد
38 - اما عيب كه در ديانت و بدعت بود جدا بود
39 - كفور و ظلوم و جهول است
40 - گويد رحمه اللّه كه
41 - نه دوست كه ترا با وى مدارا
42 - گفت هركه كه از تو
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 912
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩١٢