82 - بىهوش شد شبانروزى
83 - گفت آتش مهين
85 - شيخ الاسلام گفت كه آن بسوخته و بهانه بمانده
86 - هر چيزى قوام آنست
87 - بو طيب حواشى عكى گفت به اندلس
88 - الله تعالى گفت كه اگر من در تو عاصى شدى . . . چه كردى . . . بسوختى
90 - گفت در
93 - 94 - نزديكى جويم گفت به آن سزد كه ببرهاى خود ببرى سه بار صد هزارساله برفت
95 - جز دورى نيفزود زنهار
96 - عارف آيد وى را
صفحه 283 - 285 2 - ابو الحسين از قديمان
3 - اصفهان
4 - محمد بن يوسف بنا است
5 - بود
9 - عمر و بن عثمان مكى را مى سى هزار . . .
10 - آنهمه بداد
12 - نه حلال است سوى ما كه
13 - درويش
15 - فرا دنياداران فرجامها فرا درويشان داد
16 - طعامهاى پاكيزه
18 - للمرشدى تغيرنى قومى . . .
19 - « الابيات » ندارد
20 - گويد
22 - عمن
24 - و انشدنا لبعضهم .
آخر مصراع اول : ضوها اول مصراع دوم : قرب
25 - « كه » ندارد
26 - گفتند ياد دارى روز بلى
27 - « كه » ندارد
28 - گفت نقص است
30 - در وقت است يا ابن الوقت است و او ابن الازل است
31 - تو از اندر زادى و صوفى
31 - صوفى
32 - تو بر مركب و صوفى
34 - ايد
35 - او مر خود را خلق اوست
37 - گفت كه سهل على مروزى يار اوست
42 - « وى » ندارد
43 - + من
44 - حوران بودند پذيرهء او
45 - فرستادند
47 - بكوشيد چون رود و بيرون رفت از . . .
48 - كه از تو نواختهاى الله . . .
49 - فراغ دل
50 - مصطفى صلى الله عليه و سلم گفت
53 - به روى نه غالب
54 - بود
56 - نخيزد كسى گفته
58 - متقى بود ورع و دل دارد فراغت او را ملكى باشد
59 - است
61 - او را در زيادت
صفحهء 287 - 288 1 - على بن حمزهء اصفهانى حلاج
2 - البناء
5 - على بن حمزهء الحلاج
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 908
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩٠٨