61 - و ممشاد گفت هركه بر دوستى از آن تو انكار
62 - كمينه از آن است كه هرگز او را ار آنكه داشت نرسيد
64 - بر نعرهء رزاقى كه بر رزق زند . . .
65 - بر اصل آن انكار مىآرد ترا . . .
66 - نگر و او را راست بين تا بهره ياوى
67 - « و اللّه المستعان » ندارد .
68 - بودم
69 - به ميزبانى اجازت خواست
70 - تو انى كه اين صوفيان را به خانه
71 - ميانه نه
72 - و اجازت نداد
73 - نكردى
74 - جوانمردان بود دنيا به دست او آمد
75 - او
77 - سرمايهء خود بازيابد
78 - نكند او اين باز نيابد
صفحهء 260 - 261 4 - ابو على آسيب گويند
6 - سقطى و بشر حافى
7 - جنيد گفت حسن
8 - گفت ما الانس
9 - گفت
10 - « گفت » ندارد
11 - ار خلق بميرند مرا تاسا
14 - « اللّه تعالى » ندارد
15 - از دل دوستان خود برداشته است
16 - ندارد
17 - يا نفس بالتجلى فالعيش
18 - و قال
19 - و قال الخراز الانس محادثة الارواح مع المحبوب فى مجالس القرب و قال ايضا هو القلب بالمحبوب
21 - هو آن
22 - اين جمله را پيشتر آورده است
25 - و بو حمزه استاد حسن المسوحى مات بعد الثلاثمائة
صفحهء 262 - 264 1 - و من طبقة
2 - رويم بن احمد بن محمد بن يزيد رحمة اللّه
4 - نسفر ، « و » ندارد
5 - ايد
6 - ازو قرائت آرند از نافع روايت كند از ليث حديث روايت كند و جزو و رويم فقيه بود و عالم در مذهب داود اصفهانى
7 - خوانده و گفتهاند
8 - + كه
11 - + است
14 - حنيف
15 - نديده
16 - گفتى
17 - و قال
19 - شيخ الاسلام گفت رويم سيد است به تلبيسى خود را . . . و احتشام بود تمام
20 - زجاج را عزم رفتن خدمت
22 - زجاج را وقت رفتن
23 - گفت از بغداد برويم رويم را نديده باشم چون كسى برسيد چه عذر آرم ؟
24 - از جنيد پيش وى شد وى را ديد
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 904
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩٠٤