12 - شافعى رحمه اللّه و فتوى وى كردى
13 - مصاحبت كرده بود
14 - و از ائمه اين قوم بود و ز سادات و مقبول ور همه
23 - نماز كرده روز شنبه و گويند
24 - 26 - مصطفى را عليه السلام مىشتافتى و آن كس وى را گفتى . . .
چنين گفتى
29 - و مىبرسيد
30 - « بود » ندارد
31 - مصطفى عليه السلام وى را گفته بود خليفه
32 - گفت جنيد دكان
33 - فروختى سى سال
34 - خلق پنداشتند كه ستد و داد
35 - نكردى
37 - از پس آن به هفتاد سال ببود
39 - آن قوم كه در ايام او بودند اول كسى آيد كه
41 - گفت كه
43 - اول كسى به زمين بر منبر آشكارا كرد و ازين سخن گفت
44 - گويد ما منافى . . .
46 - گفت كه خليفه
48 - اى بىادب گفت من بىادبم و نيمروز با . . .
51 - و او را
52 - خوانند
53 - گفت اگر از ورد من . . .
54 - به سر نيامده
55 - كه آنجا بنهم
56 - « رضى الله عنه » ندارد
57 - علميست لدنى .
59 - و عام خود حقيقت بنديده
61 - « در عين حقيقت است » ندارد
66 - الرسم معيار علم . . .
67 - و عين الحقيقة هو مراده عز ذكره
68 - + دعوى بهتان است . از اينجا به بعد در اين نسخه مطالبى آمده است كه از سطر اول صفحه 211 آغاز مىشود
69 - بر تلبيس بر نشان
70 - اختلاف برتاود
73 - و غلام را كشت و خضر موسى را . . .
78 - تعلق
79 - الاول
81 - و اما حكم حقيقت . . .
82 - و پدر وى را چرا از وى نگه نداشت
83 - تا شكست
84 - عليه السلام
85 - بر جاى
87 - و آن سرد حكم كه حق بدان يگانه است
88 - كه اگر بايستى
90 - نه تبديل و نه اضطراب و نه اختلاف حلم وى بر عزت . . .
91 - كه رهى عاجز و ضعيف بود
92 - واسطهايست
94 - جز ز حق در حجاب است و از حق
96 - ناديده ور كرد
97 - « پس حق ديدهور گردد » ندارد - پس اشارت و مسافت درست كردن و از دورى سخن گفتن است
101 - علم الحكمة و علمناه . . .
103 - و ديگر را علم دادهاند غيبى
104 - و علم سه آيد
105 - گويند
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 894
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٨٩٤