تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 895

مساهمون:

ص٨٩٥
108 - ترجمان غيب 110 - « است » ندارد 111 - آيد 114 - نشويد 116 - الخضر . . . و الخامسة علم الله بنفسه على حقيقة . . . 118 - الحريرى 119 - يستعمل بعلمه 121 - + شعر . و در بيت دوم به جاى ايقظتنى « أ تعطني » و بجاى لا ابصر « الا ابصر » آورده است . 122 - قد تبهر 123 - للوجود فروعا طورا يغيبنى 124 - موجودة يعنى الوجود 126 - اطرحتنى . . . سانحا 127 - پس از بيت‌ها مطالبى آمده است كه بعد از صفحه 213 آمده است 129 - اين سخن از كجا 130 - كه مىرفت 131 - مانده كه ازين علم سخن گويد 134 - برخواست 135 - شكر بكرد و جان بداد 137 - سقطى دوستم 138 - نيك بايستاده بودم 139 - مرا گفت شكر چيست اى پسر و توكل چه بود 142 - نصيب تو ز الله زبان تو بود 143 - شيخ الاسلام گفت كه بو نصر قبانى . . . بو عمرو اكاف مرا گفت به اردن كه جنيد گفت . . . 145 - و ديدن بىمكندن كه بيننده در ديدار علت است . 146 - وى را چه بويست كش علت از داروست و گفت استغراق 148 - صدفى است كه نور درو پيوندد 149 - گفت كه موافقت با ياران به از شفقت صفحه 206 - 217 1 - مطالب اين قسمت نيز بدنبال صفحات قبل پس از صفحه 213 آمده است 2 - گفت كه جنيد گفت 4 - نگفته‌ام حواشى آن 5 - 6 - گفت دو سخن است گفته‌اند 9 - بساطان 11 - در آن زبان 12 - كتانى گفته كه 13 - « تو » ندارد 14 - نگفته 15 - گفت كه 16 - و همو گويد 17 - نبينند 18 - ببينند خاصگان 20 - گوى 21 - « شود » ندارد 24 - آيد 25 - 26 - سعيد كلاب زهد قوم برون كرده بود 27 - گفتند كه به صوفيان چيزى رد بيرون نكنى 29 - 30 - پيرى است و سر ايشان آيد 32 - شنيد 33 - 34 - و سؤال‌ها كرد و جواب بازداد برخاست شاگرد 35 - « كه » ندارد 36 - قومىاند كه كلام ما با ايشان برنيايد 37 - كم آرد علم اينان