108 - ترجمان غيب
110 - « است » ندارد
111 - آيد
114 - نشويد
116 - الخضر . . . و الخامسة علم الله بنفسه على حقيقة . . .
118 - الحريرى
119 - يستعمل بعلمه
121 - + شعر . و در بيت دوم به جاى ايقظتنى « أ تعطني » و بجاى لا ابصر « الا ابصر » آورده است .
122 - قد تبهر
123 - للوجود فروعا طورا يغيبنى
124 - موجودة يعنى الوجود
126 - اطرحتنى . . . سانحا
127 - پس از بيتها مطالبى آمده است كه بعد از صفحه 213 آمده است
129 - اين سخن از كجا
130 - كه مىرفت
131 - مانده كه ازين علم سخن گويد
134 - برخواست
135 - شكر بكرد و جان بداد
137 - سقطى دوستم
138 - نيك بايستاده بودم
139 - مرا گفت شكر چيست اى پسر و توكل چه بود
142 - نصيب تو ز الله زبان تو بود
143 - شيخ الاسلام گفت كه بو نصر قبانى . . . بو عمرو اكاف مرا گفت به اردن كه جنيد گفت . . .
145 - و ديدن بىمكندن كه بيننده در ديدار علت است .
146 - وى را چه بويست كش علت از داروست و گفت استغراق
148 - صدفى است كه نور درو پيوندد
149 - گفت كه موافقت با ياران به از شفقت
صفحه 206 - 217 1 - مطالب اين قسمت نيز بدنبال صفحات قبل پس از صفحه 213 آمده است
2 - گفت كه جنيد گفت
4 - نگفتهام حواشى آن
5 - 6 - گفت دو سخن است گفتهاند
9 - بساطان
11 - در آن زبان
12 - كتانى گفته كه
13 - « تو » ندارد
14 - نگفته
15 - گفت كه
16 - و همو گويد
17 - نبينند
18 - ببينند خاصگان
20 - گوى
21 - « شود » ندارد
24 - آيد
25 - 26 - سعيد كلاب زهد قوم برون كرده بود
27 - گفتند كه به صوفيان چيزى رد بيرون نكنى
29 - 30 - پيرى است و سر ايشان آيد
32 - شنيد
33 - 34 - و سؤالها كرد و جواب بازداد برخاست شاگرد
35 - « كه » ندارد
36 - قومىاند كه كلام ما با ايشان برنيايد
37 - كم آرد علم اينان
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 895
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٨٩٥