39 - مرد سياكست او در سر
41 - معاين مى خبر دهد
42 - مىفراستايد و او خود در ميان نه و مى او سپارد و او در ميان نه حكيم شود
44 - در دل نگرد دل گواهى . . .
46 - مصطفى گويد عليه السلام
47 - لو خشعت قلبه . . .
50 - پديره او آمد
53 - جنيد گفت او را اين . . .
54 - از آداب باطن است حق را
55 - « و انشدنا الامام لغيره » ندارد
58 - و اقواله
60 - با محمد حداد بوده سيدى از
61 - و به درويشان مىده و از آن . . .
63 - زبان هاوى كردند
66 - بخواست
68 - سؤال مكن كه سؤال بر تو حرامست از . . .
69 - با وى
71 - اگر قصد . . . برو پيش يكچندى . . .
74 - « كن » ندارد .
75 - 76 - يكبار باز آن گشت
77 - باز
81 - بو مزاحم هرى بوده سيد
82 - از مشايخ فارس بو عبد اللّه
88 - گويند ده درم بود
90 - گفت اين ما كردهايم هم ما را
92 - 93 - كرفهها برگرفتند بودند كه راست كسى در رسيد به با حفص گفت اى شيخ
94 - خويشتن فرا شوى كه در پوشش شيخ بو مزاحم
96 - آن ابو مزاحم است
97 - كه من مىشناسم مرا روا بود
99 - آن حال ديد
100 - جامه بيرون افكند
102 - قال ابو عمر و نجيد
105 - ان يذل على نفسه
106 - بذل اذل له من ان . . .
107 - و انشدنا الامام لغيره و مصراع دوم بيت چنين است :
و من افتخر بدنياه فلا فخر و لا عز
108 - بو بكر زفاف
109 - است
110 - تعالى را مزبلهها رفته است
111 - گويد كه
112 - سيدى بوده
114 - رفتى
115 - نرفتى تا طهارت كردى
117 - بىطهارت بتوانستى رفت اما . . .
مىرفت
118 - احمد بن على بن شعيب
120 - خواست بخورد
121 - ابو الحسن رفت
122 - خميرگيرى مكن
123 - گفته
124 - 125 - و من المتقدمين عبد اللّه مهدى الباوردى شيخ الاسلام گفت كه سيد بوده . . . حداد است .
126 - به نزديك
127 - توبه
129 - دكان او بگذشت مىخواند
131 - بيفتاد و بىهوش گشت دست كرد بر آهنهء تافته . . .
134 - چون بوغستم رستم برخاست و برفت و دكان را بگذاشت