اعتقادي وأصول واحكام عملي وفروع منظور گردد ؛ آنرا بكلمهء دين اصطلاح كردهاند ؛ ولى نكتهء قابل اهميّت در الهى يا انساني بودن مبدء دين وشريعت وملّت است ، كه اگر آنرا بخداوند تعالى منسوب ندانيم ومصنوع آدمي باشد ؛ بهيچيك از اين سه اسم ناميده نميشود .
خلاصهء كلام اينكه : بعضي از متكلّمان أصول دين را أمرى عقلي دانند ، در صورتيكه فروع آنرا خارج از حكومت عقل پنداشتهاند ، والبتّه مراد آنان اينستكه : عقل در مباني وأصول دين ، قادر بنفي واثبات وبرداشت ودريافت حقايق الهى است ؛ در حاليكه نسبت به برخى از فروع ، نميتواند حكمي در نفى واثبات وردّ وقبول داشته باشد ودر اينصورت بايد طبق عقيدهء شيخ الرّئيس أبو علي بن سينا ، بقول صادق مصدّق ، يعنى حضرت رسول أكرم ( ص ) معتقد گرديده وبه احكام ديانت حقّه عمل كرد ؛ اگرچه عقل آدمي را راهى بنفي يا اثبات آن نباشد ؛ وذكر اين نكته لازم مىنمايد كه عقيدهء شيخ الرّئيس بصدق أوامر ونواهى شرع وأمور خمسهء تكليفيّه نبوده ودر مسئله معاد جسماني است كه آنرا با وصف عنصرى بودن ، از أصول دين پنداشته ودر اثبات آن درمانده است ؛ ليكن عقل آدمي تا در مرتبهء جزئيّت متوقّف است ، البتّه قادر به ادراك علمي وحكمي بسيارى از أصول وفروع نيست ؛ وچون بعقل كلّى وقدسي پيوست ؛ آنگاه صلاحيّت ادراك حقيقي را يافته وبجزء وكلّ وأصل وفرع ديانت حقّه وشريعت مطهّره واقف گرديده وحكم آن در نفى واثبات وردّ وقبول ، عين حكم الهى ميباشد ؛ ولذا در قرآن حكيم تأكيداتى بسيار در علم وعمل وكسب معرفت وايمان وتقوى ويقين وجود دارد كه ذكر آيات آن موجب خروج از حدّ ايجاز واختصار است ؛ وما تنها براي نمونه بذكر حديثي مىپردازيم ، تا از حجّت بودن عقل در مسير استنباط واستدلال ونيل بحقائق الهى آگاهى يابيم وآنحديث اينست : « انّ للّه حجّتين : حجّة الظّاهرة وهو النّبى وحجّة الباطنة وهو العقل » ولذا بايد صحّت واصالت حجّت ظاهري را ، با حكم حجّت باطني يا عقل دريافت ، واگر عقل حكمي در حجّت ظاهري نداشت ؛ حكم ديگر عقل ؛ سكوت در صحّت وسقم ونفى واثبات آنست ؛ زيرا بسا كه آدمي در روش بكار بردن عقل در حكم مسئلهاى خطا كند ، وخطاى عقل جزئي ، يعنى صحيح بكار نبردن مباني وأصول وقواعد وكلّيات است ؛ كه اگر به خطابات وكرائم قرآني مستند گردد ؛ نعم المطلوب وگرنه حكم عقل ما دام كه خلاف آن با برهان مستند بنقل - كه عين
تمهيد المبانى يا تفسير كبير بر سوره سبع المثانى — صفحة 805
مساهمون: غلامحسين رضانژاد
ص٨٠٥