عبور ميكند وبا پيوستن بعقول قدسي وكلّى ، بقول مولانا جلال الدّين بلخى : « آنچه اندر وهم نايد ، آن شود » . وبمصداق « إقرء وارق » با قرائت هر آيهاى از آيات الهى بكمالى خاص ارتقاء مىيابد .
در چنين مرتبهايست كه آدمي بايد به محاسبه نفس خود پرداخته وپيش از آنكه به حساب أو برسند ؛ خود بحساب اعمال ونيّات خود رسيده وحاجتي به رسيدگى بحساب أو در قيامت وحشر پيدا نشود ، وبا فصل الخطاب وقضاء عادلانه در أمور خويش به مبدء وجود وأصل آن نزديك گرديده وأبواب خيرات الهى را بر روى خويش برگشوده ودر صراط مستقيم انجام تكاليف مشروعه بقرب حقيقي حضرت حقتعالى نائل آيد .
تمهيد هفتم :
دين عبارتست از وضعي الهى كه افراد انساني در سنّ تكليف وبلوغ ، بعقل خود براي رسيدن بصلاح در حال وبفلاح در مآل اختيار كرده والبتّه چنين ديني مشتمل بر عقائد وأعمال بوده وگاهى هم بر ملّت هر نبىّ ورسولي اطلاق ميگردد ؛ ودر اينصورت بر عادت وسيرت وحساب وقضاء وحكم وطاعت وحال وجزاء وغيره نيز قابليّت حمل را دارد ، وگاه ديگر بر شرع وشريعت هم اطلاق ميشود ، كه در اين وجه ، بمعنى آبشخور آمده وچون حيات كلّ موجودات عنصرى وطبيعي از آب است ، آبشخور ديني را شريعت ناميدهاند ، زيرا حيات باطني هر انساني بشريعت حقّه ميباشد ؛ چنانكه زندگى ظاهري أو هم بشريعهء پرآب بستگى دارد ؛ در عين اينكه در شريعت حقّه ؛ خداوند احكامى براي تعالى وسعادت بندگانش بوسيلهء نبىّ ورسول خود ميفرستد كه تحقّق آن با وحى وتشريع بوده ؛ وأصول آنرا مباني اعتقادي وفروع آنرا احكام عبادي نامند واگرچه دين بويژه اسلام دين اللّه ودين محمّد ( ص ) است ؛ ليكن شريعت وملّت به نبىّ اضافه ميشود ، كه بالمآل موجب هدايت وخير وصلاح امّت آن نبىّ يا رسول بوده وشامل أصول كلّى ، در معاش ومعاد آنان ميباشد ؛ وبرخى شرع را مختصّ احكام عملي فرعى دانند وبا اين تعبير شرع اخصّ از دين ودين اعمّ از شرع بوده وبالأخره دين يعنى جميع مباني وأصول توحيد ومعاد كه رسولي از جانب خدا وبا كتابي ، براي هدايت قوم خود وبزبان آنقوم مىآورد ، والبتّه دين الهى شامل احكام عملي وفروع هم ميباشد ؛ در صورتيكه شريعت را مبتنى بر صرف احكام فرعيّه دانند وهرگاه مراد از دين مجموعهء احكام عملي وفروع باشد ، آنرا شريعت نامند ، واگر از آن ، جمع بين هردو ، يعنى مباني