فصل هشتم ربط حقيقي در بين دو معنى اصلى از دين
پيش از اينكه به تبيين دو معنى اصلى از دين بپردازيم ، از ذكر مقدّماتى ناگزيريم ، وما اين مقدّمات را در تمهيداتى مختصر بيان كرده وسپس بأخذ نتيجهء آنها مبادرت ميكنيم :
تمهيد اوّل :
فلاسفه وحكماء اقدم وقديم ومتأخّر ومعاصر - از يكصد سال پيش تاكنون - را عقيدة بر اينستكه هيچ جسمي از أجسام ، اعمّ از بسيط يا مركّب يافت نميشود ، مگر اينكه آن جسم در حدّ ومرتبهء خود ، داراى نفس وحياتي خاصّ خويش ميباشد ؛ بنابراين ، فرودترين چيزى كه نازلتر از آن امر عدمي يافت نميگردد ، هيولى است وچون هيولى قوّهء محض وصرف قوّه بوده وتحصّل آن بصورت ، موجب جسم شدن وفعليّت است ؛ بنابراين ، به ارادهء مصوّر الصّور ، از امر عدمي رها شده وبا لحاظ صورت وهبى بدان ، از حالت قوّه وامر عدمي ، بفعليّت وأمر وجودي رسيده وبجسم موسوم ميشود .
اين صورت كه به أمر عدمي اعطاء ميگردد ، بواسطهء نفس است ؛ زيرا جميع اجرام بصورت فعليّه وطبيعت خود سيّال ومتغيّر ومتحرّك بوده وهر متغيّر ومتحرّكى ناگزير از أمرى باقي ومستمرّ ميباشد كه آنرا جوهر نفساني دانند . شيخ يوناني در كتاب « آثولوجيا » از أرسطو وأو از معلّم خود أفلاطون نقل كرده است كه اين عالم از هيولى وصورت مركّب بوده وصورت مزبور ، اشرف از هيولى است كه همان نفس عقلانى آن ميباشد ، وچون عقل ، امدادگر وتقويت كنندهء نفس است ؛ ولذا نفس موجب تصوير هيولى گرديده وهيچ شيئى طبيعي وجود ندارد ؛ مگر اينكه ناچار از اين قاعدهء كلّى بوده واين امر نيز ، افاضهاى الهى وخير وحسنهاى از جانب فاعل اوّل بتوسّط عقل ونفس