فصل ششم در أزل وأبد وقديم ودهر وسرمد بودن ذات حقتعالى
بستاني در قاموس محيط المحيط ؛ أزل را به قديمى كه نهايتى در قدمت خود ندارد ، تعريف كرده وگويد : « ما لا نهاية له في أوّله كالقدم » يعنى آنچه براي آغاز آن نهايتى نباشد ، مانند قديم بودن ، وأبد را برعكس آن ، يعنى : « ما لا نهاية له في آخره كالبقاء » بنابراين ؛ نه أزل را آغازى در وجود متصوّر است ونه أبد را پايان ونهايتى ؛ ولذا نخستين را ببقاء دائمي ودوّمين را ببقاء هميشگى وبدون فنا شناختهاند ؛ ويا اينكه أزل را بدوام وجود در گذشتهء بدون ابتداء وأبد را بدوام وجود در آيندهء بدون انتهاء تعريف كرده است ؛ ومع الوصف هرگز نميتوانيم بگوييم : خداوند متعال ، در أزل موجود بود ؛ زيرا اين تعبير مقتضى بودن ذات أو در زمان بوده ودر نتيجة أمرى زماني خواهد گرديد ، واين معنى ، در مورد حضرت حقتعالى محال است ؛ وبرخى هم واژهء أزل را بقديم ويا مسبوق نبودن چيزى بعدم ، تعريف كرده وگفتهاند : أصل أزلي ؛ يزلى بوده كه نسبت به لم يزل است ؛ ولم يزل هم بمعنى بسيار قديمى ميباشد ؛ آنگاه ياى يزل به الف تبديل گرديده وتخفيف يافته است ؛ چنانكه ذىيزن را « أزنى » گفتهاند ؛ ذىيزل را نيز أزلي ناميدهاند ؛ ودر نتيجة أزل اعمّ از قديم است ؛ زيرا عدمها عبارتند از حوادث ازليّه ، در حاليكه قديم نميباشند . امّا واژهء أبد بمعناى خلود ودائمي بودن است ؛ ودهر ودائم وقديم وآنچه منعدم نگردد ونهايتى براي آن متصوّر نباشد ، آنرا دائمي خوانند ؛ وباستمرار چيزى از زماني بدون آغاز وثباتى بدون پايان ، أبدى گويند .
بعضي از لغويّون ، أزل را بهرچيز بسيار قديمى بجز ذات حقتعالى اطلاق كرده وآنرا