در عين موجوديّت ، ملحق بعدم است ؛ چونان ذوات مخلوقات ؛ وبايد متوجّه وملتفت بود كه ذات حقتعالى وجودي است كه بخود قائم بوده وموجوديّت أو بخود وبراي خود واز خود است ؛ وقائم بنفس وبذات خويش ميباشد ، ولذا هرگونه اسم وصفت أو هم ، مستند بهمان هويّت وى ميباشد وچون در حقيقت بهيچ صورتي متصوّر نيست ؛ هر صورتي از أو ومنسوب بدو در تصوّر آيد هم از اوست وهم ذات أو نيست ؛ ولذا ميتواند بهر صفتي كه أهل ومستحقّ آن باشد متّصف وموسوم گردد ؛ ووجود أو استحقاق هرگونه صفات كمالى وجمالى را داشته وبطور كلّى ذات أو مقتضى هر مفهومي باشد ؛ ميتوان از طريق اعتبار ذات أو بدان مفهوم وصفى ، اسمى متناسب با آن برذات أو اطلاق كرد ، وفي المثل اعتبار ذاتش با صفت علم باسم عليم وبا صفت اراده وحيات بأسماء مريد وحىّ وغيره موسوم گردد ؛ ويكى از جملهء كمالات أو عدم انتهاء در وجود ونفى ادراك ونامعلوم ماندن اوست ، ولذا در عين اينكه بعلم تفصيلي مدرك واقع نميگردد ، با علم اجمالي كه آنرا معرفت خوانند مورد شناخت قرار ميگيرد وفرق ايندو در جزئي وكلّى آنهاست ؛ زيرا علم بچيزى يعنى دانستن جزء وجزئيّات آنكه در ذات حقتعالى محال وممتنع است ، امّا ذات بىمثال ويرا با معرفت يا فهم وادراك كلّى ميتوان شناخت ، كه عرفاء از اينگونه علم بمعرفت اللّه تعبير كردهاند ؛ وفي المثل اينكه ذات حقّ - تعالى شأنه الحكيم - از حيث حقيقت خود چيست واز چه چيز است ويا چگونه وبچه كمّ وكيف ووضع وأين ومقولات ديگر است ؛ در ضمن مبرّى بودن از جميع اين صفات خلقي ، وخلق كردن تصوّر ومتصوّرات ؛ نميتوان بعلم جزءبجزء يا جزئىبجزئى ويرا شناخت ومعلوم كرد ؛ اما با معرفت كلّى ميتوان أو را خالق وبارئ ومصوّر الصّور واوّل وآخر وظاهر وباطن وعليم وقدير ومتكلّم وحىّ ومريد واز اين قبيل صفات دانست وبمعرفت اجمالي وكلّى در حقّ أو ؛ آنهم نه چنانكه بايد وهست ؛ بلكه در حدّ توان بشرى وخلقي ، نائل آمد ؛ كه البتّه اين مقدار از شناخت ذات خود را نيز خود أو به انسان اعطاء ميكند وبطور كلّى هر موجود وعيني از حقائق أعيان ، بهراندازه معرفت در حقّ حضرت باريتعالى نائل آيد ، از اعطاء اوست كه در فيض أقدس أحدى به بندهاش داده ودر فيض مقدّس واحدى ، آنرا از مرتبهء علم ، بعين وخارج درآورده است ؛ وبقول جلال الدّين بلخى در مثنوى :
با يكى جودش ، گدا آرد پديد * با دگر ، بخشد ، گدايان را مزيد