است يعنى ( ما ) مربوط باشد كه با آن شكل كلمهء واحدى را پيدا مىكند .
دانى نقل كرده كه معلى بن عيسى ورّاق گفته است : وقتى از عاصم جحدرى از مقطوع و موصول پرسيديم ، گفت : فرقى نمىكند كه اين كلمه مقطوع و يا اين كلمه موصول باشد و آن مربوط به هجاء است . « 1 » دانى در دنبالهء آن مىگويد : « فكر مىكنم كه منظور او مواردى است كه در رسم آنها اختلاف است و منظور مواردى نيست كه در رسم آنها اتفاق نظر وجود دارد .
هر چه باشد ، سخن عاصم جحدرى ( متوفى 128 ه ) دربارهء كلماتى كه گاهى متصل و گاهى منفصل آمده اين فكر را نفى مىكند كه ( ما ) وقتى به معناى ( الذى ) است جدا نوشته مىشود و وقتى چنين نباشد متصل نوشته مىشود . چون عاصم از پيشوايان علم رسم است همانگونه كه از متقدمان علماى عرب است و بعيد است كه اين قاعده از او پوشيده بماند ولى شايد علماى عرب در دورههاى بعدى كه قواعد خاصى را وضع كردند ، به اين مطلب ملتزم شدند .
با اين وجود عقيدهء عاصم را نبايد در فهم اتصال يا انفصال كلماتى كه مقطعهاى محدودى دارند ، كليت داد ، زيرا كه فصل و وصل در بعضى از موارد دلالت بر يك قاعدهء نحوى دارد ، همانگونه كه در انفصال ( هم ) در
يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ
و اتصال آن در
لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا
ملاحظه مىكنيم . به اضافه اينكه بسيارى از اين كلمات ، در كتابت شيوهء خاصى يافتهاند و در مقام تركيب نيز چنين است و مثلا كلمهء ( قد ) هميشه جدا نوشته مىشود ولى كلمهء ( ال ) كه براى تعريف است ، هميشه متصل نوشته مىشود . با اين وجود مبرّد در مقام صحبت از ( أل ) گفته است : « 2 » « خليل گمان كرده كه آن مانند ( قد ) جدا مىشود ، و آن در اسماء مانند ( سوف ) در افعال است ، چون وقتى مىگويى : « جاءنى رجل » كلمهء نكرهاى را گفتهاى و چون الف و لام به آن داخل شد ، معرفه مىشود . » به نظر مىرسد كه بسيارى از اين كلمات از لحاظ استعمال كاتبان شيوهء خاصى در مقام ورود در سياقها پيدا كردهاند كه
هامش
( 1 ) المقنع ، ص 72 .
( 2 ) المقتضب ، ج 1 ، ص 83 .