گفت :
دقت كن ، آيا چيزى مىبينى ؟
گفتم : آرى ، خانهاى موئين است .
گفت : بسيار خوب ، و وارد آن سرزمين شد و آن چهارپا را رها كرد و من پياده شدم ، به من نيز گفت : رهايش كن .
گفتم : اگر فرار كند چه ؟
گفت : اينجا سرزمينى است كه وارد آن نمىشود جز مؤمن و جز مؤمن از آن خارج نمىگردد . سپس وارد محلى پوشيده شد و به سرعت نزد من آمد و گفت : بشارت مىدهم كه اجازهء ورود به تو داده شد . داخل شدم در حالى كه از اطراف آن خانه ، نور ساطع بود و به آن حضرت عليه السّلام با عنوان امام ، سلام نمودم ، به من فرمودند :
اى ابو الحسن ، ما شب و روز منتظر ديدارت بوديم ، چه چيزى ديدار تو را از ما به تأخير انداخت ؟ « 1 »
عرض كردم : سرورم ، كسى كه مرا به سوى شما راهنمايى كند ، نيافتم .
فرمودند :
كسى كه تو را راهنمايى كند ، نيافتى ؟ « 2 »
سپس انگشت مباركشان را بر زمين كشيدند و فرمودند :
نه ، بلكه شما به تكثير اموال پرداخته و بر مؤمنان مستضعف ستم روا داشته و رحم را ميان خودتان قطع نمودهايد و حال چه عذرى
هامش
( 1 ) . يا أبا الحسن قد كنّا نتوقّعك ليلا و نهارا ، فما الّذى أبطأ بك علينا ؟
( 2 ) . لم تجد أحدا يد لّك .