عرض كردم : امام در پردهء جهان را .
گفت : او از شما محجوب نيست بلكه بدىهاى اعمال شما او را پنهان ساخته است . اكنون برخيز و به اقامتگاهت برو و آمادهء زيارتش باش .
هنگامى كه هوا تاريك شد و ستارگان پديدار شدند ، من بين ركن و مقام [ منتظرت ] خواهم بود .
نفسم آرام گرفت و به يقين دانستم كه خداوند مرا مورد فضل خويش قرار داده است . پيوسته مراقب آنوقت بودم تا آنكه فرارسيد و به سمت چهارپايم رفتم و بر آن سوار شدم [ و حركت كردم ] تا آنكه خود را مقابل آن دوست يافتم و مرا ندا داد :
اى ابا الحسن !
بيرون رفتم و به وى ملحق گشتم . به من سلام داد و گفت :
به دنبالم بيا .
و همانطور بر روى زمين و مقابل كوهها حركت مىنمود تا آنكه به شهر طائف رسيديم و گفت :
اى ابا الحسن ، همراه من بيا تا باقيماندهء نماز شب را به جاى آوريم .
پايين آمدم و همراهش رفتم و دو ركعت نماز صبح را به جاى آورديم .
گفتم : آن دو ركعت اول [ چه بود ] ؟ گفت :
آن دو از نماز شب است ، پس از آن « وتر » به جاى مىآورم ، و قنوت نيز در هرنمازى جايز است .
سپس گفت : برادر ، دنبالم بيا . و مدام مرا از ميان سرزمينها مىگذراند و از بالاى قلهها عبور مىداد تا آنكه به سرزمين وسيعى رسيديم . دست بر چشمم كشيدم ، و خانهاى موئين را ديدم كه نور از آن ساطع مىگرديد .
معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: السيد هاشم البحراني
ص١٦٦