لحظهء موعود در محضر حضرت
على بن مهزيار اهوازى مىگويد :
سالى براى انجام فريضه حج بيرون آمده بودم . هنگامى كه وارد مدينه شدم ، چند روز آنجا ماندم و حضرت صاحب الزمان عليه السّلام را جستجو كردم ولى خبرى از آن حضرت عليه السّلام به دست نياوردم و ديدهام ايشان را نديد .
بسيار اندوهناك شدم و ترسيدم كه مبادا آرزويم در طلب صاحب الزمان عليه السّلام برآورده نشود . از مدينه بيرون آمدم تا به مكه رسيدم و حج را به جاى آوردم ، و يك هفته مشغول عمره بودم و همواره آن خواسته را مد نظر داشتم و در فكر بودم كه در هنگام گشوده شدن در كعبه انسانى را ديدم ، شبيه شاخهء « بان » « 1 » كه ردايى را به كمر بسته و رداى ديگرى را حمايل نموده و آن را به گردن برگردانده بود . قلبم به سوى او كشيده شد و به نزدش رفتم كه به من گفت :
اى مرد ، از كجا آمدهاى ؟
هامش
( 1 ) . بان نام درختى است .